بودا درباره توضیح این موضوع از نمونه مرد مجروح استفاده کرد. مردی که با تیر زخمی شده می خواهد بداند که تیر را چه کسی پرتاب می کند، از کدام جهت می آید، سر تیر از استخوان است یا آهن، میل آن از این نوع چوب است یا چوب دیگر، قبل از اینکه تیر را بردارند. این مرد را به کسانی تشبیه می کنند که دوست دارند قبل از اینکه به انجام دینی بپردازند، از منشأ جهان، ابدی است یا نبودن جهان، متناهی یا نه، بدانند. همانطور که مرد مَثَل قبل از اینکه تمام پاسخهایی را که در مورد منشأ و ماهیت تیر میخواهد داشته باشد میمیرد، چنین افرادی قبل از اینکه پاسخ همه سؤالات نامربوط خود را داشته باشند، خواهند مرد. این نمونه چیزی است که ما نگرش عملی بودا می نامیم. در مورد کل مسئله اولویت ها و حل مسئله حرف های زیادی برای گفتن دارد. اگر سؤال نادرستی بپرسیم، در رشد خرد پیشرفت چندانی نخواهیم داشت. اساساً مسئله اولویت است. اولین اولویت برای همه ما مشکل رنج است. بودا این را تشخیص داد و گفت که این برای ما فایده ای ندارد که فکر کنیم جهان ابدی است یا نه، زیرا همه ما یک تیر در سینه خود داریم، تیر رنج. ما باید سوالاتی بپرسیم که منجر به حذف این فلش شود. می توان این را به روشی بسیار ساده بیان کرد. می بینیم که در زندگی روزمره خود، دائماً بر اساس اولویت انتخاب می کنیم. مثلاً اگر اتفاقی روی اجاق چیزی میپزیم و تصمیم میگیریم در حالی که حبوبات در حال جوشیدن هستند، خانه را گردگیری کنیم و وقتی خانه را گردگیری میکنیم بوی سوختگی میدهیم. ما باید انتخاب کنیم که به گردگیری ادامه دهیم یا برای نجات حبوبات، شعله اجاق را کم کنیم. به همین ترتیب، اگر بخواهیم به سوی خرد پیشرفت کنیم، باید اولویت های خود را بشناسیم و این نکته در تمثیل مجروح به وضوح بیان شده است.
آثار باستانی بدست آمده از اقوام ساکن در ایران قبل از ورود آریایی ها مثل کاسی ها و لولوبیان نشان میدهد که آنها ایزد یا خدایی به نام میترا نداشتند و میترا به اقوام آریایی مهاجر تعلق داشت.
کهنترین سند مکتوب مربوط به میترا
پیماننامه هیتی–میتانی (حدود ۱۴۰۰–۱۵۰۰ پیش از میلاد) در منطقه آناتولی است
ورود میترا به عنوان یکی از ایزدان زرتشتی در اوستا نشان میدهد که پرستش میترا در ایران از زمان ورود آریاییها (که از ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد به ایران وارد شده بودند ) رایج شده بود و قبل از زرتشت ایرانی ها به پرستش میترا گرایش داشتند
پس مهرپرستی یا آیین مهر آیینی بود که بر پایه پرستش «میترا» (در پارسی میانه «مهر») ایزد نور، پاکی، عهد و پیمان در ایران باستان پیش از آیین زرتشت بنیان نهاده شد
از اوستایی که توسط زرتشت نوشته شده فقط گاتها به دست ما رسیده که در آن نامی از میترا نیامده . اوستای امروزی در دوره ساسانیان مکتوب و تدوین شده و در آن میترا ایزدی قدرتمند است
در یشت دهم یا مهریشت، میترا بهعنوان ایزد نور، عهد، نگاهبان پیمان، نظم، و داور معرفی میشود.
همین عدم ذکر میترا در گاتها بیانگر آن است که با ظهور دین زرتشتی و مطرح شدن اهورامزدا، میترا نزد ایرانیان جایگاه قبلی خود را از دست داد و بعد از زرتشت به یک ایزد قدرتمند تحت فرمان اهورامزدا تبدیل شد
به موجب اشارات مطرح شده در گاتها زرتشت سخت با میترا پرستی و مراسم و باورهای آن مخالف بود و زرتشت بدون یادکرد از نام مهر، با کنایات روشن مهرپرستی را نکوهیده است. مهمترین مراسم مهرپرستان قربانی کردن گاو نر بود. پس از ظهور زرتشت به دلایلی مانند مقابله با نمادهای مهرپرستی، ترویج یگانهپرستی، لزوم یکجانشینی و توسعهٔ تمدن، با قربانی کردن گاو به شدت مقابله میشود و حراست و حمایت از گاو مورد توجه خاص زرتشت قرار میگیرد
میترا در هند
نخستین سند آیینی از میترا در هند، ریگودا است (۱۵۰۰–۱۲۰۰ ق.م.)
او در کنار وارونا، ایزد نظم، پیمان و راستی است.
پرستش او در هند کمرنگ و غیرمستقل بود و بعداً محو شد، برخلاف ایران که به شکلی برجسته در اوستا و آیین مهرپرستی باقی ماند.
میترائیسم در یونان و روم
مهرپرستی ایرانیان در حدود قرن اول پیش از میلاد از طریق تماسهای نظامی و تجاری، به ویژه در پیوند با سربازان و بازرگانان، به قلمرو روم و یونان نفوذ کرد و به میتراس تغییر نام داد. این آیین در قرن اول میلادی در سراسر امپراتوری روم، بهویژه در میان سربازان، بسیار محبوب شد و اوج گسترش آن در قرون دوم و سوم میلادی بود.در سراسر امپراتوری روم غربی تا منتهیالیه جنوبی آفریقای رومی و نومیدیا، منتهیالیه شمالی بریتانیای رومی،و به میزان کمتری در سوریه رومی در شرق، محبوب بوده است.
با وجود محبوبیت زیاد، هرگز دین رسمی روم نشد، اما رقیب جدی مسیحیت محسوب میشد. پس از رسمی شدن مسیحیت توسط کنستانتین در اوایل قرن چهارم میلادی (حدود سال ۳۱۳ م) و تصویب قوانین ضد ادیان غیرمسیحی، میترائیسم نیز به تدریج سرکوب و ناپدید شد و تا پایان قرن چهارم تقریباً کاملاً از بین رفت.
نام «میترائیسم» (Mithraism) را در واقع پژوهشگران مدرن، بهویژه خاورشناسان و تاریخنگاران اروپایی قرن ۱۸ و ۱۹ میلادی بر پایه نام ایزد ایرانی «میترا» (مهر) انتخاب کردهاند تا این آیین را از ریشههای ایرانیاش متمایز کنند. در متون باستانی، پیروان این آیین معمولاً آن را آیین "میتراس" (Mithras) مینامیدند که شکل یونانیشده واژه میترا بود.
وقتی این آیین از ایران به سرزمینهای غربی مثل یونان و روم رسید (احتمالاً توسط سربازان، بازرگانان یا بردگان شرقی)، تغییرات زیادی در آن ایجاد شد. در روم، میتراس تبدیل به یک خدای جنگاور و ناجی کیهانی شد که با گاوکشی (Tauroctony) اسطورهایاش نماد آفرینش و زندگی و دارای آیین و مراسمی رازآلود بود.این تصویر در ایران وجود نداشت و ساخته و پرداخته ذهن رم بود. همچنین عناصر اسطورهشناسی یونانی هم با آن ترکیب شد.
در نتیجه، مهرپرستی ایرانی که ظاهراً ابتدا مستقل بود(این استقلال فقط یک گمان است ولی سند قطعی ندارد)و بعداً بخشی از آیین زرتشتی یا مزدایی شد، وقتی به غرب رسید، دگرگون شد و شکل جدیدی به خود گرفت که دیگر کاملاً با ریشه شرقی خود یکسان نبود.
با اینکه میتراس نقش آفرینندهی کل جهان را نداشت و حتی در برخی روایتها تابع خورشید و یک واسطه و میانجی بود، اما با اسطورهی خاص، آییننامهی دقیق، و مناسک سلسلهمراتبی، به شکل یک کیش کاملاً مستقل و عمیق درآمد – چیزی که حتی از بسیاری از خدایان المپنشین هم پیچیدهتر بود.
البته از مهرپرستی ایرانی منابع قابل توجهی باقی نمانده و پژوهشگران بر اساس آثار و منابع باقی مانده این نظریات را مطرح می کنند.
❇️پس میترا در ایران مهر نام گرفت در هند میترا بود و در یونان و روم میتراس
نام میترا
میترا واژهای هندو اروپایی است که قدمتش تقریباً به ۳۵۰۰ پیش میرسد.
میترا در اصل در متون اولیه به عنوان ایزد عهد و پیمان معرفی شده و معنای آن بعدها دوستی و محبت را هم شامل شده
میترا در اقوام و ادیان مختلف تاثیر گذاشته
1⃣در پیماننامهٔ میتانی مربوط به سال ۱۳۱۷ ق. م «میترا» را به عنوان نگهبان «پیمان» معرفی میکند
2⃣در ریگ ودا میترا ایزد نظم و عهد و پیمان است در زبان سانسکریت میترا به معنای دوستی است
3⃣در اوستا میترا ایزد عهد و پیمان، . نور و داور است و در فارسی میانه به معنای محبت به کار رفته
4⃣در امپراطوری کوشان میترا نماینده نور، نظم و پیروزی بود .میرو» Miiro نامیده میشد
5⃣در آیین بودا بر پایه آخرتشناسی بودایی، مایتریا (Maitreya)، بودای آینده خواهد بود و اندیشه منجی و مصلح با مفهوم میتریا مطرح میشود. این واژه در زبان سانسکریت به معنای «دوست»، «خیرخواه» و «مهربان» است. و منشأ آن میتراست و بر این اساس یک «میروکوی» آخرالزمانی منحصر به فرد در ژاپن با محوریت مایتریا شکل گرفت. میروکو در ژاپنی یعنی شکست ناپذیر
6⃣میتراس رومی، مذکر بوده و خدایی جنگآور ، میانجی، محبت درون جمعی،نجات دهنده، نماد نور و عهد مقدس است درحالیکه شمشیر یا خنجر در دست دارد. چنانکه از نقش برجستههای اروپایی در معابد میترایی دیده میشود. از برخورد دو سنگ در تاریکی آذرخشی به وجود میآید و نوری ساطع شده که مهر از آن پدیدار میشود. تولد میترا با نور و روشنایی همراه بهشمار میرود.
کتاب رازهای خنوخ
کتاب رازهای خنوخ یا خنوخ دوم (2 Enoch)، که گاهی به آن خنوخ اسلاوی هم گفته میشود، اثری است اسرارآمیز و خارج از کتاب مقدس رسمی. درباره تاریخ و نویسندهاش اجماع قطعی نیست،
یهودیان و مسیحیان کتابهایی که به شخصیتهای بزرگ گذشته منسوب شده و این انتساب نادرست است را «سوداپِیگرافا» یا «مجعولالعنوان» می نامند
احتمالاً در سدهٔ اول میلادی (قرن ۱ م) نوشته شده،
* برخی محققان تاریخ آن را بین ۳۰ ق.م تا ۷۰ م تخمین میزنند،
* ولی نسخههایی که اکنون در دست داریم، به شکل کامل، به زبان اسلاوی کهن و مربوط به قرون وسطی (حدود قرن ۱۲–۱۴ میلادی) هستند.
این کتاب درباره روایت صعود خنوخ پیامبر به آسمانهای متعدد (معمولاً ۷ تا ۱۰ آسمان)، گفتگوهای او با خدا و فرشتگان، آفرینش، و اخلاق...است
خنوخ پیامبر
خنوخ پیامبری بود از اجداد نوح، پسر یارد، پدر متوشالح که مسلمانان او را با ادریس نبی یکی می دانند. او طبق کتاب مقدس ۳۶۵ سال عمر کرد و مثل ایلیا مرگ نداشت بلکه خداوند او را به آسمان بالا برد. نویسنده کتاب رازهای خنوخ تجربیات کتاب را به خنوخ پیامبر نسبت میدهد در حالی که پژوهشگران با توجه به زمان حیات این پیامبر چنین انتسابی را جعلی میدانند
به نظر آنان محتوای کتاب با توجه به مفاهیم عرفانی، صعود روح، و فرشتگان ردهبندیشده... شباهت زیادی به نوشتههای گنوستیک یا عرفان یهودی دارد،
این کتاب گزارش سفر شصت روزه خنوخ«~ (Enoch) ~»به آسمانهاست.
طبق این کتاب خنوخ پس از مراجعت، مشاهدات خود را برای پسران و قوم خویش بیان می کند و آنان را اندرز می دهد. او پس از سی روز، دوباره به آسمان می رود تا برای همیشه در آن جا بماند
ارزش معراج نامه ها
معراجنامهها، صرفاً داستانهای تخیلی یا قصههای سرگرمکننده نیستند؛ بلکه در اصل، بازتابی از تجربهی درونی، شهودی و معنوی یک فرد یا جامعه در زمان مشخصی هستند. این تجربهها ممکن است در بیداری، رؤیا، حالت مراقبه یا الهام روی داده باشند.
درست است که انتساب آنها به پیامبران و چهره های مشهور غالبا دروغ است ولی این کار به نیت اعتبار بخشیدن به متن انجام میشده نه اینکه تجربه مطرح شده در متن هم لزوما مجعول یا دروغین باشد
فوائد معراج نامه ها
1⃣آنها در درک ریشههای باورهای دینی معاصر کمک میکنند
بسیاری از باورهای امروزی درباره بهشت، جهنم، روح، و قیامت، اعداد مقدس از همین معراجنامهها سرچشمه گرفتهاند. اگر آنها را نخوانیم، نمیدانیم چگونه این تصاویر و عقاید شکل گرفتهاند و دارای چه منبع و مأخذی هستند
2⃣تحلیل تطبیقی ادیان:
وقتی معراجنامهها را از دینهای مختلف بخوانید (مثلاً معراج پیامبر اسلام، سفر حنوخ در یهودیت، سفر پولس، ارداویرافنامه زرتشتی، یا بودای وارد بهشت شده)، متوجه شباهتها و تأثیرگذاریهای متقابل ادیان و عرفانها میشوید و بعضی از نمادها یا رازها در دین خاصی از طریق مفاهیم مطرح شده در معراج نامه ها یا مکاشفه نامه ها رمزگشایی میشود
3⃣معراج نامه ها در شناخت هسته اصلی دین به ما کمک میکنند
بعضی از این متون تقلیدی نیستند و نتیجه الهام و تجربه افراد متعددی هستند که شناختی هم از یکدیگر ندارند بنابراین خواندن این متون به ما کمک میکند که با شناخت مفاهیم مشترک به شناخت حقیقت محض و هویت واقعی دین برسیم. و میتوانیم بهتر به تفاوت میان ذات دین با عرضیات پی ببریم. همچنین به این نتیجه میرسیم که باورهای فرد چه تاثیری در دریافت و فهم حقیقت دارند. چون حقیقت به شکل باورهای فرد مشاهده کننده یا تجربه گر نمایان میشود
4⃣این معراج نامه ها بازتاب مسائل سیاسی و اجتماعی و باورهای دینی عصر فرد تجربه گر نیز هست و به ما در شناخت سیاست و اجتماع زمان خاصی هم یاری میرساند.معراجنامهها مثل آینهایاند که نشان میدهند مردم قرنهای پیش چگونه جهان، آسمان، عدالت، مرگ، و خدا را میفهمیدند.
5⃣و آنها در بعد روانشناسی، شناخت ضمیرناخودآکاه فردی و جمعی و دنیای درون انسان کارایی دارند
کارل گوستاو یونگ، روانشناس برجسته سوییسی، اعتقاد داشت که بسیاری از داستانهای دینی و اسطورهای، بازتابی از "ناخودآگاه جمعی" بشر هستند.
در این دیدگاه:
آسمان نماد ساحت بالاتر روان انسان است (Superconscious یا خویشتن Higher Self)
سفر از زمین به آسمان نماد حرکت روان بهسوی رشد، معنا، یا انسجام درونیست
فرشتگان، نگهبانان، هیولاها و جهنمها بازتاب نیروهای درونی مثبت و منفی انسان هستند
هفت آسمان، نردبان، پل صراط، نور و سکوت همگی نمادهایی هستند از مراحل عبور از ترس، خودفریبی، نفس، و ورود به شهود و وحدت با یگانگی الهی
معراجنامهها نقشههایی هستند برای سیر انسان به سوی معنا، آگاهی و رهایی درونی. وسفر معنوی که هر شخص برای رسیدن به حقیقت محض الهی درون میتواند از این مکاشفه نامه ها که به صورت نمادین مطرح شده بهره ببرد
کهن ترین آثار به جامانده از میترا در جهان
1⃣سنگ نوشته ها و نقش برجسته و الواح
الف)کهنترین سند مکتوب مربوط به میترا در جهان
پیماننامه هیتی–میتانی (حدود ۱۳۰۰–۱۴۰۰پیش از میلاد)
مکان کشف: بوغازکوی (Hattusa)، پایتخت هیتیها، در آناتولی در حدود ترکیه امروزی
ویژگی: در این لوح به نام میترا در کنار خدایانی مانند وارونا و ایندرا سوگند یاد شده است.
اهمیت: این نخستین سند تاریخی مکتوب شناختهشدهای است که نام میترا (Mitra) در آن آمده است، در قالب ایزد ناظر بر پیمان.
زبان: خط میخی اکدی، با اشاره به ایزدان هندوایرانی
ب)از نظر تاریخ اسناد مکتوب رسمی در ایران، اولین و قدیمی ترین سند قطعی و بدون تردید که نام میترا (میترا یا میثره) را در یک کتیبه رسمی در خاک ایران امروز ثبت کرده، کتیبه اردشیر سوم هخامنشی در تختجمشید است. این کتیبه مربوط به سده چهارم پیش از میلاد است و به صراحت از "آناهیتا و میترا" به عنوان خدایان حامی شاه و کشور یاد میکند.
ج)در زمان اشکانیان مهرپرستی به غرب رخنه میکند.
آغاز سدهٔ دوم میلادی، آثار کمی دربارهٔ میترا ایزد ایرانی در سرزمین روم یافت شده است؛ در صورتی که از سال ۱۳۶ میلادی به بعد صدها کتیبه و سنگنبشته وقفشده به این ایزد وجود دارند.
یکی از معروفترین سنگ نوشته های این عصر
نقشبرجسته و کتیبههای کوه نِمروت (Nemrut Dağı) مربوط به سدهٔ ۱ پیش از میلاد هستند در منطقه ترکیه امروزی
تاریخ ساخت: حدود ۶۲ پیش از میلاد
فرهنگ: پادشاهی کُوماژن (Commagene)، ترکیبی از فرهنگ ایرانی-هلنیستی
کوه نمرود آرامگاه سلطنتی پادشاهی است که با تندیسهای عظیمسنگی خدایان، از جمله میترا، زئوس، آپولون و خود آنتیوخوس، تزیین شده.
د)در دوره ساسانی نیز نقشبرجستهای مربوط به تاجگذاری شاپور دوم(قرن چهارم میلادی) در مجموعه تاریخی طاق بستان واقع در استان کرمانشاه وجود دارد که دارای پیکان های نوری مثل اشعه خورشید است محققان معتقدند که این تصویر مربوط به میتراست ولی این نقش برجسته نامی از میترا ندارد
2⃣متون مقدس
الف)ریگودا قدیمیترین متن مقدسی جهان است که نام Mitra را همراه با وارونا با کارکرد دینی مشخص آورده است ، آن هم بهعنوان نگهبان پیمان و نظم اخلاقی، نه لزوماً خورشید. ریگ ودا کتاب مقدس هندوان است که بین سالهای ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی سروده شده . در متون هندی میترا با دوستی و محبت ارتباط پیدا میکند و در قرون بعدی در ایران نیز مفهوم محبت در مهرپرستی وارد میشود
ب)اوستا: در یشت دهم (مهر یشت) نام میترا ذکر شده ، میترا در اوستا نه خدای خورشید است، نه صرفاً ایزد نور.
او ایزد پیمان، راستی، نظم اخلاقی و نظارت الهی و جنگاوری است، که پیش از خورشید میآید و نور را با خود میآورد.
او خورشید را همراهی میکند، اما با آن یکی نیست.
او دارای اسب، ارابه، و لشکر فرشتگان است. اما همچنان زیر فرمان اهورامزدا عمل میکند.
همچنین در اوستا آمده طبق سنت زرتشتی، پل چینوَد محل قضاوت در مورد اعمال درگذشتگان است و آنجا سه ایزد میترا، سروش و رشن به ریاست میترا در مورد اعمال درگذشتگان داوری میکنند.
.
این بخش از اوستا احتمالاً در هزاره نخست پیش از میلاد سروده شده است، ولی نگارش آن به دوره ساسانی میرسد.
3⃣آثار مورخان و نویسندگان
۱. هرودوت (Herodotus) – سده ۵ پیش از میلاد
قدیمیترین تاریخنویس یونانی که از آیینها و خدایان ایرانیان سخن گفته. و با ذکر احترام ایرانیان به خورشید غیر مستقیم به آیین میترا اشاره میکند
---
۲. استرابون (Strabo) – جغرافیدان سده ۱ پیش از میلاد
* در *جغرافیای خود (Geographica, Book XV)* از آیینهای ایرانی و خدایان آنها سخن میگوید.
* نام میترا را مستقیماً میآورد و از آن بهعنوان ایزدی ایرانی یاد میکند.
---
۳.پلو تارخ (Plutarch) – سده ۱ میلادی
* در *زندگی پومپه* و *زندگی کوروش* از پرستش میترا نزد ایرانیان یاد میکند.
* نقل معروفی دارد که در آن داریوش سوم در واپسین لحظات به "فروغ میترا" سوگند میخورد.
---
۴. دیودور سیسیلی (Diodorus Siculus) – سده ۱ پیش از میلاد
به برخی آیینهای شرقی اشاره میکند، و نام *میترا* را در ارتباط با آیینهای پارسی و سپس رومی ذکر میکند.
از آیین میترائیسم و مهر پرستی منبع مکتوبی مثل کتاب باقی نمانده به دلیل
1⃣ماهیت رازآلود بودن آیین میترائیسم و ممنوعیت خود این دین در باب انتشار عقاید و باورها ...
2⃣از بین رفتن منابع توسط ادیان بعدی به خصوص زرتشتی و مسیحی
اطلاعات فعلی ما از مهرپرستی و میترائیسم حاصل
۱.نقشبرجستهها و کتیبهها (مانند صحنه مشهور قربانی کردن گاو توسط مهر)
۲.اشارات مورخان رومی یا یونانی (مانند پلوطارک، پورفیریوس)
۳.مقایسه با آیینهای همعصر مانند مانویت یا آیینهای گنوسی و استفاده از الهیات تطبیقی و رجوع به متون مقدس غیر میترائیسم مثل اوستا
روایت کتاب مقدس از طوفان
روایت تورات در کتاب پیدایش چنین است: «و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و خیالهای دل او، دائماً شرارت است؛ و خداوند متأسف شد که انسان را بر زمین ساخته بود، و در دل خود محزون گشت؛ و خداوند گفت انسان را که آفریدهام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم را، حشرات و پرندگان هوا را، چون که پشیمان گشتم از ساختن ایشان.»
خدا نوح را که در نظر التفات یافته بودبرگزید و به او دستور داد که کشتی را بسازد. همچنین خدا به نوح دستور داد که جانوران پاک، هفت جفت و از جانوران ناپاک یک جفت به کشتی بیاورد. با روی دادن طوفان، نوح با خانوادهاش به کشتی وارد میشود؛ تا این که سرانجام کشتی بر کوهی نشست. آنگاه نوح و خانوادهاش به زمین تازه پا گذاشتند.
بنا به روایت تورات، پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند، سام و حام و یافث بودند. نوح سیصد و پنجاه سال پس از طوفان زندگی کرد و در تمام عمر، نهصد و پنجاه سال عمر داشت
نکته : الواح گلی سومری و اکدی قدیمیتر از کتاب مقدس هستند.عمر الواح گلی سومری و اکدی درباره طوفان به ۴۰۰۰ سال یا ۵۰۰۰ پیش میرسند، در حالی که کتاب مقدس (عهد عتیق) از حدود ۱۵۰۰ ق.م به بعد نوشته شده است.
روایت قرآن از طوفان بزرگ
نوح(ع) پیامبر شد تا قوم سرکش خود را به سوی خدا دعوت کند، اما آنان بیشتر او را تکذیب کردند. پس خداوند فرمان داد تا نوح کشتی بزرگی بسازد و از هر حیوان جفتی در آن جای دهد. زمانی که فرمان الهی رسید، چشمهها از زمین جوشید و باران سنگینی بارید، و سیلی عظیم زمین را فرا گرفت. تنها نوح، مؤمنان اندک، و موجوداتی که در کشتی بودند نجات یافتند، و باقی مردم هلاک شدند. پس از فروکش کردن آبها، کشتی بر کوه جودی آرام گرفت.
وجود این داستان در بین سایر اقوام و ملل
این اسطوره یک داستان رایج در بین ملتهای گوناگون است نظیر این داستان با جزییات متفاوت در اوستا، کتابهای هندو، متون قدیم یونانی، استرالیا، چین، اندونزی نیز وجود دارد
اما به طور معمول این روایتها در مناطقی که ذکر شد ( الواح سومری اکدی بابلی درباره طوفان بزرگ به دست ما رسیده )به شکل مکتوبات یا الواح گلی ثبت نشدهاند و بیشتر از طریق افسانهها، روایتهای شفاهی و متون دینی به دست ما رسیدهاند.
بررسی صحت اصل وقوع طوفان
شواهد امروزی نشان میدهد که در ۲۹۰۰ سال قبل از میلاد طوفان و سیلی در عراق رخ داده که باعث تخریب شهرها شده.
باستانشناسان در مکانهایی مثل شورُپّک (Shuruppak)، اور (Ur)، و کیش (Kish) در جنوب عراق، در حفاریهای لایههای باستانی، آثاری از یک لایه ضخیم گل و رس خالص پیدا کردند.
- این لایهی گِلی نشانهی این است که در آن زمان سیلاب عظیمی روی داده و همهی تمدن شهری منطقه بین النهرین را برای مدتی از بین برده.
- سن این لایههای سیل را با روشهای مختلف تخمین زدهاند:
نتایج نشان میدهد که این سیل احتمالاً حدود ۲۹۰۰ تا ۳۰۰۰ پیش از میلاد (تقریباً ۵۰۰۰ سال پیش) رخ داده.
نکته : روایت دینی میگوید سیل جهانی بود، اما شواهد علمی فعلاً فقط از سیلاب منطقهای پشتیبانی میکنند.
آیا کتاب مقدس و قرآن در بیان این حادثه از اسطوره های سومری و اکدی الهام گرفته اند؟
صرفا به این دلیل که یک روایت از یک رویداد تاریخی قبل از دیگری مکتوب شده، به این معنا نیست که داستان بعدی کپیبرداری از روایت قبلی است.
بلکه میتواند تمام این روایات برگرفته از حادثه ای واقعی باشند که اشخاص گوناگون با روایت های متنوع آن را به صورت مستقل ذکر کرده اند
کشف حماسه گیلگمش و نوشتههای باستانی دیگر که داستانهای طوفان را بیان کردهاند، گزارش متون مقدس ادیان ابراهیمی را زیر سوال نمیبرند. برعکس، شواهدی ارائه میکند که واقعیت یک سیل جهانی را تأیید میکند.
نکته دیگر: در قرآن ذکر نشده این طوفان در جهان رخ داده بلکه از کلمه ارض استفاده شده که میتواند به سرزمین تعبیر شود بنابراین در میان تمام این منابع تنها قرآن بیانگر اصل حقیقت بود چون بقیه منابع نوشتاری مثل الواح و سنگ نوشته ها یا روایات شفاهی مثل اسطوره اقوام حتی کتاب مقدس این طوفان را جهانی دانسته اند و تنها قرآن با یافته های زمین شناسی مطابقت دارد که این طوفان فقط در منطقه بین النهرین رخ داده( سیل منطقه ای بوده نه جهانی)
بررسی طوفان نوح در تاریخ
داستان طوفان بزرگ یکی از مشهورترین روایتهای جهان است که در ادیان بزرگ و فرهنگهای گوناگون به شکلهای مختلف بیان شده است. یافته های باستان شناسی هم بیانگر آن است که داستان طوفان در اسطوره ها و داستان های سومری اکدی و بابلی با روایات گوناگون و جزییات متفاوت هم مطرح شده
الواح تاریخی
در اواخر قرن نوزدهم، باستانشناسان اروپایی در منطقهی بینالنهرین (عراق امروزی) به حفاری پرداختند. در این حفاریها، مجموعهای از لوحهای گِلی کشف شد از تمدن سومری، اکدی و بابلی که به خط میخی و به زبانهای سومری و اکدی نوشته شده بودند.
الواح سومری
قدیمیترین نوشتهای که تاکنون دربارهٔ داستان طوفان به دست آمده، سنگ نوشتههایی است که از سومریان یافت شده است. این سنگ نوشتهها در سه هزار سال پیش از میلاد مسیح نوشته شدهاند، قهرمان طوفان در سنگ نبشتههای سومری، شخصی به نام زیوسودرا است.
این لوح روایت میکند که خدایان برای نابودی بشر سیلی فرستادند، اما زیوسودرا به فرمان الهی کشتی ساخت و از فاجعه جان سالم به در برد.
الواح اکدی
لوحهای آتراهاسیس متعلق به حدود ۱۷۰۰ پیش از میلاد هستند.در این متن، خدایان ابتدا انسان را برای کار و زحمت آفریدند، اما پس از افزایش جمعیت و سر و صدای زیاد انسانها، تصمیم به نابودی آنها گرفتند. اَتراحاسیس، که مردی دانا و برگزیده بود، به فرمان خدای ائا (انکی) کشتی ساخت و از سیل نجات یافت
الواح بابلی
الواح بابلی درباره داستان گیلگمش است. اسطوره گیلگمش در الواح سومری ۵۰۰۰ سال پیش وجود داشتند ولی در داستان اولیه ، چیزی به نام طوفان وجود ندارد و طی قرنهای بعدی بر اساس الواح اکدی داستان طوفان به گیلگمش اضافه شد. قدمت این سنگ نوشته های بابلی به ۱۱۰۰ قبل از میلاد مسیح میرسد
حماسه گیلگمش
گیلگمش شاه اوروک است، نیرومند اما خودکامه.
مردم از خدایان میخواهند کسی را خلق کنند که با گیلگمش مبارزه کند خدایان موجودی به نام انکیدو را می آفرینند.
گیلگمش و انکیدو اول با هم درگیر میشوند ولی بعد از مدتی رابطه دشمنی به دوستی تبدیل میشود و با هم سفرهای قهرمانانه میروند کشتن غولها، جنگیدن با ایزدبانوان، سفر به جنگلهای دور..
وقتی انکیدو میمیرد، گیلگمش دچار بحران وجودی میشود و میفهمد فناپذیر است
بهدنبال راز جاودانگی میرود و با شخصیتی به نام اوتاناپیشتیم (بازماندهی طوفان بزرگ) دیدار میکند
اوتاناپیشتیم برای او داستان طوفان را بازگو میکند.در پایان یادآوری میکند که جاودانگی را در شرایط ویژه پس از طوفان، خدایان به او بخشیدند، چیزی که برای گیلگمش تکرار نخواهد شد. و درمییابد که مرگ سرنوشت حتمی انسان است و جاودانگی فقط برای خدایان است
گیلگمش ناامید از دستیابی به جاودانگی به اوروک بازمیگردد
او دیوارهای شهرش را دوباره میسازد و آوازه این یادگار ماندگار است که سبب آسایش اوست.
داستان اوتاناپیشتیم در اسطوره گیلگمش
خدایان تصمیم گرفتند بشر را با طوفانی عظیم نابود کنند. اما ائا (خدای خرد) در خفا به اوتناپیشتیم هشدار داد و دستور داد که کشتی بزرگی بسازد و خانواده خود، چند انسان دیگر و نمونههایی از حیوانات را در آن جای دهد. طوفان وحشتناک چندین روز زمین را دربرگرفت و همه چیز را ویران کرد. پس از آرام شدن آبها، اوتناپیشتیم پرندههایی مانند کبوتر و کلاغ فرستاد تا خشکی را بیابد. در نهایت، کشتی بر کوه نصیر (مشابه آرارات) آرام گرفت و او قربانیهایی برای خدایان تقدیم کرد. خدایان که از بوی قربانی خشنود شدند، به اوتناپیشتیم جاودانگی بخشیدند.
ادامه دارد
با توجه به ماهیت تعالیم دین مانی که شبیه آئینهای گنوسی بود و عناصری که از دین زرتشتی ، مسیحی و بودائی را در خود داشت، میتوان آیین مانوی را دینی عرفانی محسوب کرد
آیین عرفانی او بر پایه خرد و ریاضت و تهذیب نفس بود.
به نظر مانویان تطهیر تنها از راه معرفت و پاکدامنی و محبت امکانپذیر میشد
آنها معتقد بودند که برای رهایی از ظلمت به دانش و معرفت نیاز مبرم وجود دارد. انسان ترکیبی از جسم و روح است و روح انسان، در بند و اسارت جسم قرار دارد و باید از طریق آگاهی و تهذیب نفس نور را تقویت کرد تا بعد از مرگ بتوان به عالم علوی و سرزمین روشنایی رسید
آرزوی رسیدن به بهشتِ نور، یکی از درونمایه های مهم عرفان مانوی است. انسانی آزرده، غریبه و مفلوک در این تیره خاک تنها آرزویش رهایی است و آنگاه وصل شده به جهانِ اعلی، ایستادن در برابرِ زروان یا پدر عظمت که خدای برتر و ناشناخته ایزدستانِ مانوی است، خدایی که هیچ سنخیتی با ماده و با این جهان ندارد،
مانی، خرد، دانش و معرفت را بر ایمان و سنت ترجیح میداد. البته خرد مدنظر مانی مبتنی بر اشراق بود
عرفان مانوی از منظر توصیه بر محبت و مدارا با دیگران نیز بر پیروان خود تاثیر گذاشت( در مانویت محبت عنصر کلیدی نیست. در حاشیه قرار میگیرد)
دربارهٔ پذیرش و اثر دین مانی بر ترکان اویغور در منابع چنین آمده:
«کشوری با عادات وحشیانه که بوی خون از آن برمیخاست، به سرزمینی مبدل شد که مردمان آن به طبخ با سبزیجات روی آوردند. کشوری که کشت و کشتار در آن امری عادی بود، مردمانش به نیکوکاری برانگیخته میشدند».
عرفان مانوی دنیا را دیر مکافات و سرای بدی میپنداشت و پیروان مانی هرچه زودتر رخت بستن از جهان را آرزومند بودند . عرفان مانوی تاثیرهای عمیقی بر عرفان اسلامی گذاشت.
صحبت از نور و ظلمت، پرهیز از گوشت و لذات جسمانی، بیعلاقه بودن به کار و آبادسازی جهان، بیارزشی جهان مادی، اسارت روح در جسم و جهان، پیوستن روح به عالم علوی از راه تهذیب نفس، رسیدن به آگاهی از طریق اشراق و درون از تاثیرات ویژه آیین مانی بر عرفان اسلامی و تصوف دانسته شدهاند.
تاکید همه ی ادیان بر این است که انسان در پیشگاه خدا به معنای دقیق کلمه، تنها حضور پیدا می کند. این تِم یا درون مایه به انحای مختلف در قرآن تکرار شده است. " فلا انساب بینهم یومئذ" در آن روز، هیچ اصل و نسبی وجود ندارد. و یا در جایی دیگر از قرآن آمده است: "یوم یفر المر من اخیه. و اُمه و اَبیه. و صاحبته و بنیه. لکل امری منهم یومئذ شان یُغنیه." آدمی در آن روز از برادر خود می گریزد. و از پدر و مادر خود می گریزد. از همسر و فرزندان خود می گریزد. چرا که هر کس در آن روز آنقدر درگیر امور مربوط به خویش است که از پرداختن به دیگران باز می ماند.
این دو آیه در چند جای قرآن، با تفاوت های جزئی ای تکرار شده است. این در همه ی ادیان و مذاهب وجود دارد که انسان ها همان گونه که تک تک و فرد فرد متولد می شوند، فرد فرد نیز در پیشگاه خداوند حاضر می شوند.
مصطفی ملکیان
در قرآن و روایات همه چیز هست. تو چه میخواهی؟ جبر میخواهی؟ اختیار میخواهی؟ عدالت میخواهی؟ آزادی هم میخواهی؟ از آن بیرون میآید.
✅ اسلام تجددگرایانه چه در روایت لیبرالیاش و چه در روایت سوسیالیستیاش میتواند به قرآن و روایات استناد کند.
✅مجموعه [قرآن و روایات]، نهفتگی و به گفته شما جوانها پتانسیل همه این چیزها را دارد.
✍️مصطفی ملکیان
تا پیش از سده بیستم بیشتر اطلاعات و آگاهی ما از مانویت مبتنی بر گزارشهای مورخان و نویسندگان متقدم اسلامی، مسیحی و زرتشتی بود که از آنجا که دین مانوی گونهای از بدعت و الحاد تلقی میشد مطالب عمدتاً جانبدارانه و در مذمت مانویگری ترتیب دادهشدهبودند. در اوایل قرن پیشین(۱۹۰۴) شماری از آثار مانویان از میان شنهای انبوه واحه تورفان چین بیرون کشیدهشد و به همراه آثار دیگری که در آسیای میانه بهدست آمد تصویر جدیدی از دین مانوی که البته با گزارشهای قبلی چندان هم بیگانه نبود بهدست پژوهشگران افتاد. این آثار که به خطوط سغدی، پهلوی، اویغوری، مانوی و سریانی نوشته شدهبودند، بسیاری از حقایق دینی مانویان را روشن کرد
اعترافات سنت آگوستین و رسالات مسیحیان
مهمترین آثار سنتی مطالعه مانویگری را میتوان کتاب اعترافات سنت آگوستین دانست.این قدیس رومی اگرچه خود بمدت نه سال مانوی بوده اما بهدنبال توبه باز به مسیحیت میگرود و در کتابش اگرچه مملو از حمله به مانویان است اما اطلاعات جالبی از دین مانوی بهدست میدهد. دیگر نویسندگان کاتولیک مسیحی نیز همین رویه سنت آگوستین را علیه مانویان درپیش گرفتند....
منابع زرتشتی
یکی از بهترین این مراجع زرتشتی مردان فرخ اوهرمزداتان موبد قرن هشتم میلادی است که در کتاب شکند گمانیک وزار در یک فصل به توضیح عقاید مانویان پرداخته و یک یک آنان را بهدنبال آن رد کردهاست.همچنین در کتاب پهلوی دینکرد است که نویسنده زرتشتی آن بنام آذرفرنبغ فرخزادان در آن گزارشهایی از عقاید مانویان آنگونه که خود میدیده ارائه کردهاست.
منابع اسلامی
خلفای عباسی و مسلمانان نیز مثل زرتشتی ها و مسیحیان، پیروان مانی را تکفیر کردند و در رد عقاید آنان کتاب نوشتند بزرگترین نویسندگانی که به دین مانوی پرداختند میتوان به مسعودی، ابن ندیم، ابوریحان بیرونی، شهرستانی را میتوان نام برد که بیرونی و ابن ندیم نویسنده کتاب الفهرست مطالب مفیدتری در اختیار پژوهشگران قرار دادند و از تعصب کمتری نیز برخوردار بودهاند.
آثار به جای مانده از خود مانی
مجموعه آثار دینی مانوی که خود مانی به زبان آرامی شرقی نوشته، هفت کتاب است است. عقیده بر این است که بخشی از این آثار توسط روحی که مانی آن را «توم» یعنی «همزاده» مینامید، به او وحی شدهاست. از اصل آرامی این آثار، حتی یک سطر، در تورفان محفوظ نماندهاست، اما ترجمه بسیاری از آنها در دستنویسهای ایرانی و غیر ایرانی به گونهای باقیماندهاست که در بیشتر موارد نمیتوان مشخص کرد که هر قطعه از کدام کتاب است. نام این هفت کتاب، انجیل زنده (انجیل بزرگ)، گنج زندگان، اسرار، غولان، رسالهها و نامهها، فراقماطیا و مزامیر و اوراد است.عمدهٔ آثار مانویان به زبانهای سریانی، پارسی میانه، پهلوی اشکانی، ترکی اویغوری، سغدی، زبانهای چینی و زبان قبطی نوشته شدهاست
کتابهای دیگر مانی
شاپورگان کتابی به زبان فارسی میانه بهقلم مانی، بنیانگذار آیین مانوی است. مانی در این کتاب که خطاب به شاپور یکم و درباریان او نوشتهشده به شرح جهانبینی و اصول دین خود میپردازد. شاپورگان کهنترین کتاب شناختهشده از دوره ساسانی و یگانه اثری از مانی است که به زبان فارسی میانه به نگارش درآمد؛ چراکه مانی سایر آثار خود را به زبان آرامی شرقی نوشت. متن کامل شاپورگان امروزه در دست نیست؛ ولی توصیفاتی از بخشهایی از آن در منابع عربی آمده و قطعاتی نیز از آن به زبان فارسی میانه و خط مانوی از میان دستنوشتههای مانوی تورفان در چین شناخته شده است
ارژنگ
از کتابهایی که به مانی نسبت داده شده، ارژنگ، مجموعهای از نقاشیها است که مانی به وسیله آن آفرینش را آنگونه که تصور میکرده، به ویژه جهان روشنی و تاریکی را، به تصویر کشیده و بر آن شرح نوشته از ارژنگ اثری به جا نمانده ولی قطعاتی از یک تفسیر پارتی به نام «توضیح آردهنگ از تورفان به دست آمدهاست که داستانهای تمثیلی بسیاری دارد.
معنای نام مانی
مانی را نامی آرامی می دانند که در متون پارسی میانه به فرشته و پیامبر روشنی معنی شدهاست. بنا بر نظر گروهی دیگر از پژوهشگران
کلمه «مانی» در زبان فارسی باستان ریشه دارد و معنی آن «اندیشمند» است.
جهان بینی مانوی
مانی جهان را صحنه نبرد میان دو اصل ازلی میدانست:
نور: مظهر خداوند، خیر، آگاهی و روح
تاریکی: مظهر شر، جهل، ماده و شهوت
به باور او، بخشهایی از نور در جسم انسان و ماده اسیر شدهاند و هدف دین، رهایی و بازگشت این نور به قلمرو آسمانی است.
مانی دو اصل نور و تاریکی رو ازلی میدونه،
اما در جهانبینیاش، پیروزی نهایی با نور و خداست.
یعنی:
اگرچه تاریکی ازلی است، اما فاسد و محکوم به شکست است.
نور پاک، کامل، هوشمند و ایستا است.
تاریکی ناآگاه، متلاطم، شهوتزده و ناپایدار است.
در نهایت، خداوند نور با حکمت و برنامهریزی،
ذرات نور را نجات میدهد
و جهان تاریکی را به حاشیه تبعید میکند.
پایان جهان در مانویت
بعد از فرایند طولانی نجات،
ذرات نور به قلمرو نور بازمیگردند.
جهان ماده (ساخته از مخلوط نور و تاریکی)
منحل یا بسته میشود
و دیگر هیچ امکان تماس بین این دو جهان وجود ندارد.
مانی این پایان را "پیروزی بزرگ" مینامد.
اما جالب اینجاست که برخلاف ,دیدگاه زرتشتی این پیروزی بهمعنای نابودی تاریکی نیست،
بلکه جداسازی کامل و نهایی است؛ یعنی:
نور در قلمرو خودش؛ تاریکی در اسارت خودش؛ برای همیشه می مانند
مانی جهان مادی را آفریدهٔ اهریمن و جهان معنوی و روحانی را آفریدهٔ خدای روشنایی یا همان زروان میدانست. از این رو همیشه کشمکش میان جسم و ماده وجود دارد. مانی راه نجات را افزایش معرفت و شناخت و خودآگاهی میدانست و بر این باور بود که بشر با آگاهی میتواند پس از مرگ به سرای جاودانهٔ نور -که همان بهشت روشنی است- بشتابد. او روح و آرامش حاکم بر بهشت جاودان را نیروانا مینامید. در عقاید مانوی روح در اسارت ماده وجود دارد و رگهها و آثار نورالهی را در تمامی پدیدها ی طبیعت میتوان یافت و با پایان جهان این انوار آزاد و به ذات اصلی خود که سرزمین روشنایی است باز خواهند گشت. خدای بزرگ همان خدای روشنایی است که زروان نام دارد و پنج تجلی اصلی او عبارتند از:عقل، فهم، هوش، تفکر، تأمل. انسان میبایست به پارههای نور خود توجه کرده و با پرهیز از هرچه به جسم مربوط میشود روح خود که حاوی نورالهی است را از درون بدن آزاد نماید
بر اساس منابعی که به ما رسیده مانی معتقد بود که زروان تاریکی را خلق نکرده؛ اما در نهایت قانون برتر خداوند نور (زروان)آن را محدود کرده و سرانجام مغلوب خواهد کرد.
جهان پس از مرگ
در کیش آیین مانوی صحبت چندانی از نظام جزا و پاداش نمیشود. باورهای آنان بر این استوار است که اصل نور از اصل ظلمت جداست و کسی سزاوار رسیدن به نور و سرزمین روشنایی است که از بدیها منزه شده باشد. از این رو انوار پاک و روح انسانهای معتقد به دین که در رده دینی برگزیدگان یا بالاتر بوده و سختیها و مشقتهای زندگی پرهیزکارانه را تحمل کرده باشند توسط فرشتهای که از جانب هرمزدبغ آمده به سوی بهشت نو و از آنجا به سوی منشأ ابدی نور که همان جایگاه زروان است، رهسپار میشود افرادی که معتقد به دین مانوی هستند ولی تاب تمامی ریاضت هارا نداشته و هنوز بهطور کامل دل از لذات و دلبستگیهای دنیوی نگسستهاند در رده دینی نیوشایان قرار میگیرند. نیوشایان به دلیل اینکه هنوز دارای ناپاکیهای دنیوی هستند و دلبستگی دارند پس از مرگ با یک فرشته و یک دیو مواجه میشوند. او جانب فرشته را میگیرد و فرشته در یک کشمکش او را از دست دیوان نجات میدهد. با اینحال فرد نیوشاگ هنوز شایستگی ورود به بهشت روشنایی را ندارد و برای همین باید در دنیا بماند چندان تا پاک شود و مجدد به جهان بازگردانده میشود و در جسمی دیگر حلول میکند و این پدیده را تناسخ میگویند و در مانوی این تناسخ را دردناک و رنجآور دانسته و در اصطلاح سمسارا مینامیدند. روان افرادی که در دین مانوی نباشند خوب یا بد همگی به سرزمین ظلمات یا همان دوزخ مانوی افتاده و از رسیدن به سرزمین روشنایی محروم میشوند.
در این شکی ندارم که تیپ های شخصیتی ای وجود دارد که استعداد ایمان آوری در آنها کم است.این افراد اگر به اندازه یک اپسیلون ایمان داشتند،باید از آنها تشکر کرد و نباید گفت چرا بیشتر از یک اپسیلون ایمان ندارید
مصطفی ملکیان
مانی زادهٔ ۱۴ آوریل ۲۱۶ م فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگرو بنیانگذار آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در بابل نزدیک تیسفون زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که طی قرنها در سرزمینهایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت
پدرش جز فرقهٔ مغتسلهٔ الخسائیه بود. در سن دوازده سالگی، مانی نخستین وحی و مکاشفه خود را دریافت کرد و فرشتهای به نام التوم (سریانی به معنای همزاد)با او سخن گفت و از او خواست که فرقهٔ مغتسله را رها کند و بر او رازهایی را آشکار کرد
مانی تا دوازده سال مکاشفاتش را پنهان نگاه داشت آنگاه در بیست و چهار سالگی مردم را به آیین خویش دعوت کرد
این آیین در زمان کوتاهی بر پهنهٔ پهناوری از جهان آن روزگار مانند خاورمیانه، اروپا، شمال آفریقا، هند، چین و آسیای میانه سایه گستراند؛
دربار شاپور اول ساسانی و هرمز یکم به دین او امکان گسترش دادند،( بعد از آن مانویت هیچ گاه دین رسمی نشد) ولی در دورهی بهرام اول، مانی با مخالفت شدید موبدان زرتشتی روبهرو شد. سرانجام در حدود سال 276 میلادی، زندانی و کشته شد.
پس از مرگ مانی در 276 میلادی، پیروان او از ایران به سرزمینهای مختلف (از جمله مصر، هند، آسیای میانه و روم شرقی) مهاجرت کردند.
قرن 4 و 5 میلادی، زمان اوج گسترش مانویت در منطقه بود. با ظهور اسلام در قرن هفتم میلادی و فشار امپراطوران روم به تدریج دین مانویت کمرنگ شد. مانویان در اروپا با تغییر نام تا قرن ۱۲میلادی دوام آوردند.
از قرن ۸ تا ۱۱ میلادی دین مانویت همچنان در آسیای میانه، ترکستان شرقی و چین بهویژه در مناطقی چون ترکستان، مغولستان، و چین غربی پیروان خود را داشت و در چین تا قرن چهاردهم میلادی به حیات خود ادامه داد. با توجه به مخالفت ها و حملات شدید مسلمانان، بوداییان و مسیحیان، این دین بعد از نهصد سال از میان رفت ولی بر سایر مذاهب و فرقه ها اثر گذاشت
آیین مانوی
دین مانی که به نظر می رسید از ترکیب چند مذهب و دین مختلف:
زرتشتی، زروانی، میترایی، مسیحی، گنوسی،
مندایی، بودایی و جین پدید آمده بود، ریشه تعلیماتش نیز به این عقاید بازمیگشت.
کیش مانوی ایذا و آزار جانداران، خاموش نمودن و آلودن آتش، تخریب منابع گیاهی و آلودن آب را ناپسند میشمرد. بر طبق عقاید مانویان، داشتن برده و کنیز و غلام مجاز نبوده و اصول دهگانهای را برای نجات خود قائل بودند که عبارت بود از ایمان به خدا و بزرگیهای چهارگانهاش (روشنایی و قدرت خداوندیاش و دانش و پاکیاش)، دوستی، بردباری، عقل، راستی، آشتی، شادی، مهربانی، خوشاخلاقی، پاکدامنی و عفت
جامعه مانوی به دو گروه تقسیم میشد:
برگزیدگان (پاکان): افرادی با زندگی ریاضتکشانه، مجرد، گیاهخوار، بدون دارایی شخصی، در حقیقت روحانیون مانوی شناخته می شدند برگزیدگان اجازه نداشتند کشاورزی کرده یا پیشهای اختیار کنند که به بهبود جهان کمک کرده و اسباب آسایش را فراهم کنند...
شنوندگان: مردم عادی که به دستورات اخلاقی سبکتری پایبند بودند و از برگزیدگان حمایت میکردند برخلاف زدههای بالاتر اینان میتوانستند ازدواج کرده و صاحب فرزند باشند و پیشه اختیار کنند. اما لازم بوده که مایحتاج طبقه بالاتر را فراهم کرده و یک دهم مال خود را برای پیشرفت و امور روحانی دینی انفاق کنند. نیوشاگان گناهان خود را نزد روحانیان معترف میشدند و لازم بوده که در هرماه بمدت یک هفته و هر هفته نیز روزیکشنبه روزه بگیرند. نماز ایشان چهار نوبت در روز بوده که میبایست پیش از آن دست و سرپای خود را با آب یا خاک و شن میشستند. سه مهر دل و دست و دهان بر آنان واجب بود و نیز میبایست از گناهان دهگانه پرهیز کنند.آنان البته اجازه داشتند که زن اختیار کرده و پیشه اختیار کنند و شراب بنوشند اما همیشه باید مراقب صفای باطن خود نیز میبودند و از مال اندوزی پرهیز میکردند. خوردن گوشت برای آنان مجاز بود بشرطی که حیوان را خود نکشته باشند. و باور داشتند روح این افراد پس از مرگ مستقیم به منشأ اصلی خود یعنی روشنی بی پایان بازنگشته و در تن افراد دیگر حلول میکند.
فرمانهای مانی برای گروه برگزیدگان
راستی و پرهیز از دروغ
بیآزاری و پرهیز از کشتن
پاکیزگی دهان و پرهیز از خوردن گوشت
تکلیف به تزکیه تفس و پاکدامنی
فقر فرخنده
فرمانهای مانی برای گروه نیوشاگان یا شنوندگان
پرهیز از پرستش بتها
پرهیز از دروغ
پرهیز از آزار
پرهیز از کشتن
پرهیز از ارتکاب به زنا
پرهیز از دزدی
پرهیز از ریا
پرهیز از جادوگری
پرهیز از شک به دین
پرهیز از سهل انگاری و بی دقتی در عمل
فهم هرمنویتیکی بهدنبال معناست، معنای یک نمود؛ مثلاً یک اثر هنری یا یک جمله، «چیزی» را مینمایاند. این «چیز» در هرمنویتیک به «معنا» تعبیر میشود. این «معنا» گویی یک چیز ماورایی است و ما به سادگی به آن دست نخواهیم یافت؛ یعنی ما تنها با خواندن یک جمله به معنای آن نمیرسیم(این را در نظر داشته باشید که هرمنویتیک برای جملات ساده روزمره که معنایشان مشخص است، چندان تلاش نمیکند، چون نیازی به تلاش ندارند؛ مثلاً جمله «برایم آب بیاور» اگر معنا و منظور خاصی پشتش نباشد نیازی به هرمنویتیک ندارد. هرمنویتیک آنجا آغاز میشود که مثلاً ما با جملهای از یک کتاب کلاسیک روبهرو شویم؛ مانند جملات کتب مقدس و یا متون بزرگ ادبی). ما از جملهای که میخوانیم «عبور» میکنیم به آن «معنا». دقت داشته باشید که منظور از معنا، معنایی نیست که *تنها* از دستور زبان و معانی واژگان بدست میآید. شاید واژه «عبارت» هم به این معنا که وسیلهای است برای «عبور» از جمله به آنچه غیر از خود این جمله و الفاظ است. پس هرمنویتیک به دنبال معنای یک جمله یا عبارت و در واقع معنای «بازی زبانی» است برخلاف فلسفه زبان که به دنبال چگونه انجام شدن این «بازی زبانی» است. استفاده از تعبیر بازی برای فعل و انفعالات زبانی نخستین بار توسط ویتگنشتاین فیلسوف آلمانی زبان انجام شد و گادامر از آن در هرمنویتیک خودش استفاده نمود. ما همواره در حال فکر کردن، سخن گفتن و یا نوشتن هستیم و همه اینها نوعی بازی زبانی است. فهمیدن یک جمله در واقع فهمیدن یک بازی زبانی است. وقتی در قرآن میخوانیم «این قرآن با زبان عربی مبین نازل شده» به این معنی نیست که واژگان یا دستور زبانش عربی است، این جمله از زبان قرآن درواقع یعنی همان بازیای که شما انسانها انجام میدهید من خدا هم انجام میدهم. مثال دیگر این که وقتی شخص همزبان خود را نمیفهمیم درواقع بازی زبانی او را نمیفهمیم، نه واژگان و دستور جملاتش را. در فلسفه زبان همه زندگی ما یک نوع بازی است و سخن گفتن هم بخشی از این بازی است.
شبستری
هرمنوتیک متون دینی چیست؟
محمد مجتهد شبستری
۱- بسیار میپرسند که منظور از هرمنوتیک متون دینی چیست. پاسخ کوتاه این است که محتوای متون دینی مانند همۀ متون زبانی دیگر یک سلسله «فهمیدهشدهها» هستند که پیش از ما، که اکنون میخواهیم آنها را بفهمیم، از سوی پدیدآورندگان آن متون فهمیده شدهاند. بنابراین، فهم از آن متون، در واقع فهمِ فهم دیگران است؛ یعنی فهمِ فهم پدیدآورندگان آن متون.
در هر گفتار یا نوشتار، از هرگونه که باشد: اِخبار، انذار، تبشیر، تهدید، تطمیع، تمنّی، امر و نهی، خواهش و … . روایت و یا غیر آن، گوینده یا نویسنده فهمی از اِخبار، انذار، تبشیر، تهدید و … خود دارد که غیر از عمل اِخبار، انذار، تبشیر، تهدید و … میباشد.
هرمنوتیک متون دینی این است که آن فهمهای همراه اِخبار و انذار و … را بفهمیم که فهمهای نویسندگان یا گویندگان آن متون است.
۲- هیچ گفتار یا نوشتار، از آن فهم که گفتیم عاری نیست، فرق نمیکند گوینده در حال عادی سخن بگوید یا بنوسید، یا در حال جذبه یا در حالت رؤیا (vision) یا هر حالت و وضعیت دیگر. در تمامی این حالتها و وضعیتها، گونهای فهم، عمل گفتار را همراهی میکند.
۳- به نظر صاحب این قلم، متن قرآن مجید از دو قاعدۀ کلی که بیان شد مستثنی نیست و متن قرآن مجید خود یک فهمیده شده است و کار ما فهمیدن آن فهمیدهشده میباشد. قرآن فهمیده شدۀ پیامبر اسلام است، فهم نبوی آواز جهان.
۴- حتی اگر این اعتقاد را بپذیرم که کلمات و جملات قرآن در حالتی که نام وحی یا رؤیا و یا هر نام دیگری بر آن مینهند از جایی به پیامبر اسلام رسیده و داده شده و او آنها را به هر ترتیب و به هر صورت که باشد به دیگران منتقل کرده است، باز هم از پذیرش این مطلب گریزی نیست که این گرفتن و منتقل کردن هم گونهای «فهیمدهشدن» است. این مدعا از آنجا برمیخیزد که معتقدیم پیدایش زبان انسانی از هر منشاء و به هر ترتیب که باشد پیدایش یک «فهم» است و لاغیر.
* به نقل از: مجتهد شبستری، محمد (۱۳۹۶). نقد بنیادهای فقه و کلام؛ سخنرانیها، مقالات، گفتگوها، نشر الکترونیکی در مرکز نشر آثار و افکار محمد مجتهد شبستری. صص. ۳۲۳-۴
عید پاک (به فرانسوی: Pâques) یکی از روزهای تعطیل در یکشنبهای از ماه مارس یا آوریل است. مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده دوباره برخاست و از این رویداد بهعنوانِ رستاخیز مسیح یاد میکنند.
عید پاک در پایان هفتهٔ مقدسی است که عیسی وارد اورشلیم میشود و توسط سربازان رومی دستگیر و پس از تحمل مصائب و سختیها بر فراز تپه گلگتا در اورشلیم مصلوب میشود. زمان این عید، برخلاف سایر اعیاد و مراسم، ثابت نیست و هر سال میان ۲۲ مارس (۲ فروردین) تا ۲۵ آوریل (۵ اردیبهشت) تغییر میکند و به اولین یکشنبه بعد از ماه کامل پس از اعتدال بهاری میافتد
برای مسیحیان، عید پاک با رستاخیز و قیام مسیح پیوند خورده است. طبق انجیل عهد جدید، عیسی مسیح دو روز پیش از روز فصح به صلیب کشیده شد، و روز سوم، در یکشنبهای که ماه به حالت قرص تمام بود، از قبر برخاست، چهل روز در زمین زندگی کرد و بعد به آسمان رفت. مسیحیان نخستین، که در جامعهای یهودی میزیستند، جشن رستاخیز پیشوای خود را همزمان با مراسم عید فصح برپا میکردند. در سال ۳۲۵ و پس از آن که مسیحیت توسط دولت روم دین رسمی شناخته شد، پدران کلیسا، عید قیام مسیح را از عید فصح یهود جدا کردند، و آن را با روایات مسیحی هماهنگ ساختند. بدین ترتیب اولین یکشنبه بعد از برآمدن ماه کامل پس از رسیدن خورشید به برج حمل را روز قیام دانستند، که میتواند میان دوم فروردین تا پنجم اردیبهشت (۲۲ مارس تا ۲۵ آوریل) قرار گیرد.
در این روز مؤمنان برای نماز و عبادت به کلیسا میروند و به همراه دیگران سرودها و اوراد دینی میخوانند.
روزهای یکشنبه و دوشنبه در همه خانهها جشن برگزار میشود، که با شادمانی، بزم و میگساری همراه است. از مهمترین غذاهای عید پاک گوشت بره است و در بسیاری از کشورها وعدهٔ اصلی غذای یکشنبه عید پاک را تشکیل میدهد که اشاره به بره خدا دارد. از رسوم بسیار رایج در عید پاک همچنین درست کردن کیک پاسکا، رنگ کردن تخم مرغ و خوردن آن است. در طول چلهٔ روزه از مصرف تخممرغ و برخی مواد دیگر خوراکی پرهیز میشود، گذشته از آن تخممرغ خود سمبل زایش و جاودانگی است.در برخی از کشورهای اروپای مرکزی و آمریکای شمالی عید پاک با خوردن تخممرغ و ژامبون جشن گرفته میشود به این دلیل که خوک سمبل شانس در دورهٔ پیش از مسیحیت اروپا بوده است.خوک معمولاً در ابتدای پائیز سلاخی، پرورده و دودی شده و منبع مهم تغذیه در طول زمستان است؛ ژامبون تا ابتدای بهار ماندگاری دارد.
روز عید پاک به ویژه بچهها تخم مرغهای رنگین را، که خرگوش در گوشه و کنار باغ پنهان کرده، پیدا میکنند و با لذت میخورند. رنگ کردن تخممرغ، سنتی دیرین است و احتمالاً اشاره به هنر رنگرزی عیسی مسیح دارد که جامهها را به هر رنگی که میخواست درمیآورد.
تقویم کلیسایی مسیحیان (سال عبادی)
۱. ژانویه
۱ ژانویه – روز نامگذاری عیسی (Feast of the Holy Name)
بزرگداشت روزی که کودک عیسی طبق رسم یهودی، نامگذاری شد.
۶ ژانویه – اپیفانی (Epiphany)
یعنی "ظهور": جشن دیدار مجوسیان (سه پادشاه شرق) از کودک عیسی؛ نشونهای از شناخت جهانی او.
۲. فوریه
۲ فوریه – تطهیر مریم (Presentation of Jesus in the Temple)
۴۰ روز بعد از تولد عیسی؛ مریم و یوسف او را به معبد میبرند.
۳. فوریه تا مارس – ایام چله (Lent)
شروع: چهارشنبه خاکستر (Ash Wednesday)
مردم خاک بر پیشانی میزنن؛ آغاز دوره توبه و روزه، به مدت ۴۰ روز (غیر از یکشنبهها)
این دوران به روزه، دعا و بازگشت درونی اختصاص داره
۴. آوریل (گاهی مارس)
هفته مقدس (Holy Week)
یکشنبه نخل (Palm Sunday): ورود عیسی به اورشلیم با استقبال مردم
پنجشنبه مقدس (Maundy Thursday): شام آخر با حواریون
جمعه مقدس (Good Friday): مصلوب شدن عیسی
شنبه مقدس (Holy Saturday): زمان خاموشی و انتظار
یکشنبه قیام (Easter): بزرگترین عید مسیحی – رستاخیز عیسی از مرگ
۵-. می
عروج (Ascension)
۴۰ روز بعد از عید پاک، عیسی به آسمان صعود میکنه
پنتیکاست (Pentecost)
۵۰ روز بعد از عید پاک؛ نزول روحالقدس بر حواریون — آغاز کلیسا
۶. ژوئن – آگوست
عید تثلیث (Trinity Sunday)
اولین یکشنبه بعد از پنتیکاست؛ تأکید بر سهگانگی خدا (پدر، پسر، روحالقدس)
بدنه خداوند (Corpus Christi)
جشن بدن و خون مسیح در آیین عشای ربانی
۷. سپتامبر – نوامبر
این دوره معمولاً شامل چندین عید قدیسان، موعظهها، و بزرگداشتهای خاصه
اول نوامبر – عید مقدسین (All Saints' Day)
بزرگداشت همه شهدا و قدیسین
۲ نوامبر – روز اموات (All Souls' Day)
دعا برای رفتگان و آرامش روح مردگان
۸-دسامبر – زمان ظهور (Advent)
آغاز: ۴ هفته پیش از کریسمس
زمانی برای انتظار و آمادگی برای تولد مسیح
۹. ۲۵ دسامبر – کریسمس (Christmas)
تولد عیسی مسیح،
دو جشن اصلی:
کریسمس (تولد عیسی)
عید پاک (رستاخیز عیسی)
مسیحیان موحد
در تاریخ دین مسیحیت، باور به تثلیث—یعنی وجود خدای واحد در سه شخص: پدر، پسر، و روحالقدس—همواره آموزهای بنیادین در کلیساهای اصلی بوده است. با این حال، گروههایی از مسیحیان از گذشته تا امروز این عقیده را رد کردهاند و به یگانگی خداوند و انسان بودن عیسی مسیح باور داشتهاند.
1⃣آریانیسم: نخستین اعتراض رسمی به تثلیث
در سدهٔ چهارم میلادی، کشیشی بهنام آریوس در اسکندریه، عقیده داشت که عیسی مسیح مخلوق خداوند است، نه ذات واحد با او. او عیسی را برترین آفریده و واسطه خلقت میدانست، اما نه همذات با خدای پدر. آموزههای آریوس در شوراهای کلیسایی (بهویژه شورای نیقیه در سال ۳۲۵ میلادی) محکوم شدند، اما او نخستین کسی بود که بهطور گسترده آموزه تثلیث را رد کرد و جریانی پرنفوذ را پایه گذاشت. با اینکه آریانیسم عیسی را آفریدهای فوقبشری میدانست (نه صرفاً یک پیامبر)، اما نقطهٔ آغاز تفکر ضد تثلیث در جهان مسیحی شد.
2⃣سوسینیانیسم: بازگشت به عقل و پیامبری مسیح
در سدهٔ شانزدهم میلادی، در دورهٔ اصلاحات، اندیشمندان ایتالیایی مانند فاستو سوسینی و پیروانش (سوسینیها) آموزه تثلیث را با استناد به کتابمقدس و عقل نفی کردند. آنها به خدای یکتا و انسان بودن عیسی باور داشتند و تأکید میکردند که عیسی پیامبر و معلمی آسمانی بود که از سوی خدا مأمور شد.
برادران لهستانی: ادامهدهنده راه سوسینیها با ساختار کلیسایی بودند
یونیتارینهای ترانسیلوانی: قدیمیترین کلیسای رسمی یکتاپرست در این منطقه قرار دارد که اکنون بخشی از کشور رومانی است
این جریانات بعدها بر موحدان انگلیسی و سپس بر جنبشهای مدرن مانند Biblical Unitarianism اثر گذاشت.
3⃣ جنبشهای موحد معاصر
در دوران مدرن، چندین گروه پدید آمدند که آموزههای تثلیث را رد کرده، به وحدانیت خداوند ایمان دارند و عیسی را پیامبری انسانزاد میدانند.
الف. Christadelphians (برادران مسیحی)
پدیدآمده در قرن ۱۹ توسط دکتر جان توماس. باور دارند که خدا یکیست، عیسی مسیح انسان و پسر خداست (نه خدا)، و روحالقدس قدرت فعال خداست، نه یک شخص الهی. آنها تأکید زیادی بر مطالعه دقیق کتابمقدس دارند.
ب. Biblical Unitarians (یونیتارینهای کتابمحور)
این جریان متأثر از سوسینیانیسم است و ریشه این گروه به اصلاحطلبان، مخصوصاً موحدان رنسانسی مثل مایکل سروتوس برمیگردد که به دستور کلیسا سوزانده شد.
پیروان این مکتب تنها به کتابمقدس استناد دارند و معتقد هستند که خدا تنها یک ذات واحد است، عیسی پیامبری انسانی است، و آموزه تثلیث آموزهای غیربایبلی است.
پ. Iglesia ni Cristo (کلیسای مسیح فیلیپینی)
تأسیسشده در سال ۱۹۱۴ توسط فلیکس مانالو در فیلیپین. آنها باور دارند که خدا تنها یکی است (یهوه)، و عیسی مسیح صرفاً انسانی برگزیده و فرستاده خداست، نه خدا. نجات از دید آنها فقط از طریق عضویت در کلیسای خودشان ممکن است. هرچند آموزههایشان از نظر بسیاری از مسیحیان سنتی متفاوت است، اما در نگاه خودشان مسیحی و موحدند.
ت. Church of God of the Abrahamic Faith (کلیسای خدا با ایمان ابراهیمی)
این گروه نیز عیسی را پیامبر و انسان میدانند. آنها در قرن ۱۹ در آمریکا پدید آمدند و همعقیده با کریستادلفینها هستند، اما سازمانی جدا دارند.
ث. سایر گروههای موحد پراکنده
گروههایی مانند
Living Hope International Ministries، Restoration Fellowship، و Spirit & Truth Fellowship
دو گروه رسانهمحور، با تأکید بر آموزش کتابمقدسی و رد تثلیث.
Restoration Fellowship
به رهبری آنتونی بازارد، تمرکز دارند بر بازگشت به یکتاپرستی نخستین و الوهیتزدایی از عیسی
و از شاخههای متأخر Biblical Unitarianism هستند. آنها نیز تثلیث را رد کرده و عیسی را انسان میدانند. برخی از آنها مانند Assemblies of Yahweh بیشتر رنگوبوی یهودی-مسیحی دارند.
4⃣شاهدان یهوه:
گروههایی هم وجود دارند مانند شاهدان یهوه که تثلیث را باور ندارند ولی برای حضرت عیسی مقامی ممتاز و فوق انسان قائلند
شاهدان یهوه از لحاظ اعتقاد به خدای یگانه و رد تثلیث، در زمرهی موحدترین مسیحیان معاصر قرار میگیرند. اما:
عیسی را فرشتهای مافوق انسان و مخلوقی خاص میدانند، که شاید از نگاه برخی موحدان سختگیر، نوعی دوگانگی پنهان باشد.
با این حال، نسبت به مسیحیان تثلیثی بسیار نزدیکتر به توحید هستند.
تاریخ مسیحیت یکتاپرستانه، همواره در سایه فشار کلیسای رسمی و اکثریتی بوده است، اما این جریان از آریوس و سوسینی تا گروههای معاصر همواره ادامه داشته. گروههایی چون Christadelphians و Biblical Unitarians نمایندگان برجسته این جریان هستند
مفاهیم نعمت(دارایی)،رزق و برکت از منظر سنتگراها
مصطفی ملکیان
قدمای ما اعتقاد داشتند که یک مفهومی وجود دارد به نام نعمت(دارایی)،یک مفهوم دومی داریم به نام رزق،یک مفهوم سومی داریم به نام برکت.اگر بخواهید ببینید که خدا از لحاظ ثروت چه میزان به من نعمت داده است،باید بروید تمام اموال من را ببینید که چقدر است و این نعمتی است که از لحاظ ثروت به من داده اند.اما قدما می گفتند اگر تمام ثروت فلانی را حسابرسی کردید و گفتید که او n میلیون تومان ثروت دارد، تازه نعمت مادی او را فهمیده اید.اما رزق مادی این نیست، رزق مادی آن مقدار از این nمیلیون تومان است که از آن لذت حائز بشود باقی دیگر رزق نبوده است. یعنی اگر من ده قالی داشته باشم ولی تمام عمرم روی دو قالی خوابیده باشم آن دوتا رزق من بوده است و بقیه رزق نبوده است. رزق یعنی آنچه شما از آن برخوردار می شوید. آنچه از آن انتفاع می برید، نه اینکه نگهبانش هستید.
آنها به مفهوم سومی به نام برکت نیز قائل بودند و آن این بود که می گفتند هر رزقی، برکت نیست. یعنی ممکن است ما سه نفر باشیم، من 10 کیلو عسل داشته باشم،شما 20 کیلو و شخص سوم 30 کیلو عسل داشته باشد، اما همه ما 1 کیلو از عسلهای خود را بتوانیم مصرف کنیم. این 1 کیلو رزق ماست و آن 9 کیلوی اضافه، 19 کیلوی اضافه و 29 کیلوی اضافه، رزق نبوده است. اما از بین ما که هر کدام یک کیلو عسل خوردیم، آیا به یک میزان به ما مزه کرد؟این مزه کردن، برکت زندگی است و آنها می گفتند که رزقها هم به انسان یک نوع مزه نمی دهند.
اَرداویرافنامه (یا اَرداویرازنامه) کتابی به زبان پارسی میانه است که اعتقادات ایرانیان پیش از اسلام دربارهٔ آخرت را بیان میکند. این اثر به موبدی به نام ویراف نسبت داده میشود که در دورهٔ ساسانیان زندگی میکرد. ویراف در این کتاب، سفر روحانی خود به دنیای پس از مرگ را توصیف میکند و مشاهداتش از بهشت و دوزخ را بازگو مینماید
تاریخ دقیق نگارش اَرداویرافنامه مشخص نیست، اما بر اساس محتوای آن، احتمال میرود متن اصلی در اواخر دورهٔ ساسانی (حدود قرن ششم یا هفتم میلادی) تدوین شده باشد. با این حال، نسخههای موجود از این اثر به دورههای بعدی، از جمله قرن سوم هجری (معادل با قرن نهم میلادی)، نسبت داده شدهاند.
این کتاب تصویری جامع از باورهای زرتشتی دربارهٔ زندگی پس از مرگ ارائه میدهد و تأثیر آن بر آثار بعدی، مانند "کمدی الهی" دانته، مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است
ارداویرافنامه (یا ارداویرافنامه) را میتوان معراجنامه دانست، اما در سنت زرتشتی.
موبدی به نام ارداویراف طی مراسمی به حالت خلسه یا خواب فرو میرود
روح او به جهان دیگر (بهشت، دوزخ، و برزخ) سفر میکند
و پس از بازگشت، آنچه دیده را برای دیگران بازگو میکند
دقیقاً مشابه داستان معراج پیامبر اسلام (ص) که در آن حضرت محمد (ص) به آسمانها برده میشود و جهان غیب را مشاهده میکند.
بعضی از محققان مدرن گفتند سفر ارداویراف احتمالاً نوعی تجربهی هیپنوتیک، حالت خلسه یا ترنس (Trance) بوده.
پس از حمله اسکندر مقدونی و تضعیف ایمان مردم به آموزههای زرتشتی، موبدان تصمیم میگیرند فردی را برای مشاهدهٔ حقایق معنوی به جهان دیگر بفرستند:
«پس از آن هفت مرد بنشستند و از هفت، سه و از سه، یکی ویراف برگزیدند که نیشاپور نام گویند
ویراف پس از نوشیدن شربتی مقدس، به خواب عمیقی فرو میرود و روح او به همراه ایزدان سروش و آذر به سفر میپردازد:
«پس از آن، ویراف را شربتی دادند و او را خواب در ربود. روان او با سروش و آذر به راه افتاد.»
ویراف در بهشت، ارواح نیکوکاران را مشاهده میکند که در شادی و نور به سر میبرند:
«دیدم روانهایی که در بهشت بودند، در نور و سرور ابدی.»
ویراف در بهشت، ارواح نیکوکاران را مشاهده میکند که در شادی و نور به سر میبرند:
«دیدم روانهایی که در بهشت بودند، در نور و سرور ابدی.»
سپس، ویراف به دوزخ میرود و مجازات گناهکاران را میبیند:
«دیدم روانهایی که در دوزخ بودند، در رنج و تاریکی.»
نویسنده:
نام کامل: دانته آلیگیری (Dante Alighieri)
تولد: ۱۲۶۵، فلورانس، ایتالیا
مرگ: ۱۳۲۱، راونا
کتاب کمدی الهی را در حدود ۱۳۰۸ تا ۱۳۲۰ میلادی نوشت.
دانته شاعر، فیلسوف، و سیاستمدار بود و کمدی الهی رو زمانی نوشت که در تبعید از فلورانس بود. خودش کتاب رو «کمدی» نامید (چون پایان شادی داشت)، بعدها واژه «الهی» توسط بوکاچیو اضافه شد.
مبنای کتاب
در ابتدای کتاب، دانته مینویسه:
«در نیمهی راه زندگیمان، خود را در جنگلی تاریک یافتم، چرا که راه راست را گم کرده بودم...»
و کمی بعد:
«نه میدانم چگونه بدانجا رسیدم، چون در آن لحظه در خوابی سنگین بودم.»
یعنی خودش صراحتاً میگه که در خواب بود. پس از نظر روایت، سفر به دوزخ، برزخ و بهشت در قالب یک رؤیای عرفانی یا خواب روحانی بیان میشه.
برخی مفسرها گفتن که سفر دانته نوعی سفر روحانی (mystical journey) هست، مشابه «خواب پیامبران» یا «سفر معراج»، که درش روح از بدن جدا میشه و حقیقت رو میبینه.
ساختار کلی کتاب
کتاب از سه بخش تشکیل شده:
دوزخ (Inferno)
برزخ (Purgatorio)
بهشت (Paradiso)
هر بخش، شامل 33 سرود (canto) هست، بهجز مقدمهی دوزخ که یک سرود اضافی داره؛ در مجموع: 100 سرود.
کمدی الهی بر اساس دیدگاه مسیحیت قرون وسطی و الهیات کاتولیک نوشته شده. دانته سفرش رو از زمین آغاز میکنه و به سه مرحله معنوی میره:
الف) دوزخ:
دانته به کمک راهنمایش، ویرژیل (شاعر روم باستان)، وارد دوزخ میشه.
دوزخ ۹ حلقه داره، که هرکدوم مخصوص نوع خاصی از گناهکاران هست.
گناهکاران بر اساس عدالت الهی مجازات میشن، با مفهومی به نام عدالت تقابلی (Contrapasso)، یعنی مجازات، بازتاب خود گناه است.
ب) برزخ:
کوهی که روحها در آن پاک میشن.
کسانی که توبه کردهاند اما گناهانی داشتند، در اینجا سیر پاکسازی رو طی میکنن.
باز هم ۷ طبقه داره، مطابق هفت گناه کبیره (تکبر، حسادت، خشم، تنبلی، طمع، شکمپرستی، شهوت).
ج) بهشت:
دانته با راهنمایی بئاتریس (زن آرمانیاش)، به بهشت میره.
بهشت از ۹ فلک و سپس «فلک اعظم» (Empyrean) تشکیل شده.
در آنجا، قدیسان، فرشتگان، حضرت مریم، و در نهایت خداوند را میبینه.
در پایان، نوری بیپایان و یگانگی با خدا را تجربه میکنه
تاثیر باورها در مکاشفات عرفانی و تجارب شهودی، یا نزدیک به مرگ
سفرش به دوزخ، دانته با چند شخصیت مسلمان مواجه میشه. اولین و جنجالیترین بخش، جاییه که او حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) رو در دایره هشتم دوزخ قرار میده؛ جایی مخصوص کسانی که «تفرقهافکن» شناخته شدن
دایره اول دوزخ (لیمبوس)، جایی که ارواح نیکِ غیرمسیحی قرار دارن، با احترام از چند مسلمان نام میبره. ابنسینا، ابنرشد، و صلاحالدین ایوبی از جمله کسانی هستن که در کنار فیلسوفان بزرگی مثل افلاطون و ارسطو قرار گرفتن. دانته با تحسین از خرد، دانش و اخلاق این افراد یاد میکنه، اما چون از نظر اعتقادی مسیحی نبودن، اونها هم اجازه ورود به بهشت رو ندارن.
معنای گورو
گورو (Guru) در آیین سیک و بسیاری از سنتهای معنوی هندی، به معنای راهنما، معلم یا رهبر معنوی است. این واژه از زبان سانسکریت گرفته شده و ترکیبی از دو بخش است:
"Gu" به معنای تاریکی یا نادانی
"Ru" به معنای نور یا آگاهی
بنابراین، "گورو" کسی است که جهل را از بین میبرد و نور دانش را به شاگردانش میبخشد.
در آیین سیک، گوروها رهبران الهامبخش بودند که تعالیمشان مسیر زندگی پیروان را روشن کرد. اولین گورو، گورو نانک، بنیانگذار این دین بود و پس از او، نه گوروی دیگر تعالیم سیک را ادامه دادند. پس از گورو دهم (گورو گوبیند سینگ)، کتاب مقدس "گورو گرانت صاحب" بهعنوان گوروی جاویدان معرفی شد.
در معنای وسیعتر، سیکها معتقدند که "گورو" تنها یک فرد نیست، بلکه حقیقتی الهی است که راه درست زندگی را نشان میدهد.
کتاب مقدس
گورو گرانت صاحب یازدهمین گورو( کتاب است نه شخص) در آئین سیک است؛ گورو گوبیند سینگ (۱۶۶۶–۱۷۰۸) دهمین گوروی (مرشد) آئین سیک، برخلاف رویه گوروهای پیشین، هیچیک از فرزندان و شاگردانش را به جانشینی خود تعیین نکرد، و در عوض متن مقدس آدی گرانت(نام قبلی کتاب مقدس سیک ها) را که پیش از آن گورو ارجن گردآوری کرده بود، گوروی جاودانی نامید. گورو گرانت صاحب در عبادت پیروان مذهب سیک، نقش محوری دارد. منبع اولیه آن، نوشتهها و سرودهای گوروهاست که از روایات و متون دو دیانت هندو و اسلام نیز بهره گرفتهاست.
معنای کلمه سیک
Sikh (सिख) در زبان پنجابی و از ریشه سانسکریت "शिष्य" (śiṣya) به معنای "شاگرد" یا "پیرو" است
سیکها (پنجابی: ਸਿੱਖ) گروهی قومی-مذهبی هندوآریایی پیرو آیین سیک هستند که دینی هندی بر پایه هندوایسم باستان و یکتاپرستی است که در سده ۱۵ میلادی در منطقه پنجاب در شمال شبهقاره هند توسط گورو نانک پدید آمد. آیین سیک جدیدترین دین بزرگ جهان است که در آن قومیت و دین عمیقاً با یکدیگر در پیوندند و در بریتانیا و کانادا قومیت هم محسوب میشود.
آیین سیک (Sikhism) یک دین یکتاپرستانه است که در قرن ۱۵ میلادی در منطقه پنجاب (اکنون در هند و پاکستان) توسط گورو نانک بنیانگذاری شد. سیکها به یک خدای یکتا و بیشکل اعتقاد دارند و بر اصولی مانند راستی، خدمت به دیگران، برابری، و دوری از خرافات تأکید میکنند.
اصول اصلی آیین سیک:
۱. سه اصل بنیادین (نام جپنا، کیرت کارنی، واند شکنا)
نام جپنا (Nam Japna): یاد خدا در هر لحظه از زندگی
کیرَت کارنی (Kirat Karni): تلاش صادقانه و امرار معاش از راه
درست کسب روزی و درآمد، بدون فریبکاری و بهرهکشی از زحمت دیگران
واند شکنا (Vand Chakna): تقسیم دارایی و کمک به دیگران
پنج "کاکار" (نشانههای سیک بودن)
کش (Kesh): موهای بلند و اصلاحنشده (نماد تسلیم در برابر اراده خدا)
کارا (Kara): دستبند فلزی (نماد پیوند با خدا)
کنگا (Kanga): شانه چوبی (نماد پاکیزگی)
کچرا (Kachera): شلوار مخصوص (نماد خویشتنداری)
کِرپان (Kirpan): خنجر کوچک (نماد دفاع از حق)
ویژگیهای اجتماعی:
برابری و عدالت: در آیین سیک، تمام انسانها برابرند، صرفنظر از جنسیت، طبقه اجتماعی یا قومیت.
عدم اعتقاد به کاست و تبعیض طبقاتی: برخلاف سنتهای هندوئیسم، سیکها به برابری همه انسانها معتقدند.
لنگر (Langar): سنت توزیع غذای رایگان در معابد سیکی (گوردواراها) برای همه افراد، بدون در نظر گرفتن مذهب یا موقعیت اجتماعی
.
ممنوعیت مواد مخدر و الکل: سیکها از مصرف مواد مخدر، الکل و دخانیات منع شدهاند.
بر اصولی مانند راستی، خدمت به دیگران، برابری، و دوری از خرافات تأکید میکنند.
انس و عادت ذهنی با فرهنگ مسلمانی که با آن بزرگ شده ایم مانع از پذیرش این موضوع می شود که زبان قرآن و کتب مقدسه زبان تمثیل است .
علی رغم اینکه قرآن خود فرمود :
«تلک الامثال نضربها لناس لعلهم یتفکرون وما یعقلها الاالعالمون»
موسی ابن میمون اول بار باب این سخن را گشود که قصص و زبان کتب مقدسه زبان تمثیل است بعد ها دیگران از وی وامگرفته زبان انجیل و همینطور قرآن کریم را زبان تمثیل دانستند که در بحث ال گوریک مطرح شد .این در حالی است که یهودیان معتقدند تورات به دست موسی نوشته شده است . از آنجایی که قرآن نیز فرمود و «کلم الله موسی تکلیما »این اندیشه وجود دارد که خداوند املا فرمود و موسی اکتاب نمود . همین فکر دقیقا در مورد قرآن کریم و پیامبر اکرم وجود دارد . لذا است که بسیاری علی رغم توضیحات داده شده ممکن است از آله گوریک یعنی تمثیل در قرآن استنکاف ورزند.
نه رسول خدا نویسنده است و نه خداوند املا کننده بلکه پیامبر گرامی از طریق شهود و حضور به چنین مواجید و معاریفی دست یافتند . بنابر این آنچه به عنوان قصص و آیات تاریخی در قرآن و کتب مقدسه آمده زبان عرفی نیست بلکه اتفاق و حوادثی قبلاً رخ داده که با زبان ادبی و تمثیلی گزارش داده شده است و از این نوع زبان به عنوان گونه نام برده شد .
مازندرانی رکاوندی
نمیتوانیم خدا را توصیف کنیم و به او احاطه پیدا کنیم اما میتوان خدا را تجربه کرد و او را روایت کرد، میتوان او را خواند، میتوان با او مأنوس شد، میتوان از او سؤال کرد، میتوان به او شکایت کرد، میتوان به قضای او راضی شد، میتوان به او توکل کرد، میتوان عاقبت همۀ امور را به خدا واگذار کرد، میتوان از او استعانت و هدایت طلبید و هکذا. همچنین انسان میتواند تجربههایی را که با خدا دارد برای دیگران بیان کند و کار پیامبران همین بوده که تجربههایی را که با خدا داشتند با دیگران در میان گذاشتند و دیگران را از آن تجربهها آگاه کردند و آنان را به ارتباط با خدا دعوت کردند. تعبیر آنها این بود که خدا با من چه کرد و چه میکند، با جهان چه میکند، با اقوام چه میکند برای آنان افعال خدا و نامهای خدا، که نماد آن افعال میباشد، مطرح است.
آفت انسان غفلت از خداست و به همین جهت میگویند کار انسان باید این باشد که خدا را «یاد» کند و این همان «ذکر» است که در قرآن مجید فراوان روی آن تأکید شده است. انسان باید کوشش کند آنچه را بهصورت معمولی مورد غفلتش است در درون خودش از طریق یادآوری حاضر کند و به تعبیر صحیحتر حضور او را از نو بیابد. انسان در مقام تکامل معنوی باید مرتباً یاد خدا کند. استدلال برای اثبات خدا فلسفه و کلام و علم است، اما خواندن برهانهای اثبات صانع و این قبیل چیزها راه بهسوی خدا نمیگشاید. خدا یادکردنی است.
ما انسانها متناسب با ظرفیت وجودی خودمان از خدا و کمالات خدا آگاه میشویم. بذر خدایی در خودآگاهی ما رشد میکند. استدلال فلسفی برای این است که اگر در ساختار عقلانی انسان شبههها و پرسشهایی به وجود آید، آنها پاسخ بیابند. عارفان بزرگ به ما میگویند که خدا را یاد کنید تا خدا از درونتان بجوشد. انسان باید مقدمات این جوشیدن را فراهم کند تا این حادثه اتفاق بیفتد که یکی از مهمترین آن مقدمات فراغت است. انسان باید فراغتی داشته باشد تا از خودش آگاه شود و از طریق آگاهشدن از خود از خدا آگاه شود. ما معمولاً این فراغت را نداریم. باید وقت گذاشت باید فرصت به وجود آورد، باید حفاری کرد خود را و این حفاری وقت لازم دارد
ما تصور میکنیم در هر شرایط خدا برای ما حاضر است در هر شرایط راهی از ما بهسوی خدا باز است. نه اینجور نیست در بسیاری از شرایط ما در غفلتیم و باید پردۀ غفلت را کنار بزنیم و خدا را بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم تا نداهای ما نتیجه دهد و خدا از درون و بیرون ما خودش را به ما نشان دهد. اما ازته دل بخوانیم نه اینکه فقط با زبان بخوانیم.
مجتهد شبستری
پیامبر اسلام یک انسان عالی و در حد بالایی از کمال و بصیرت بود و میتوانست بواطنی وعوالمی را کشف کند که هنوز هم برای ما تازه است
ما میتوانیم در ظل تجارب او حرکت کنیم و به اصطلاح صوفیان بر سر سفره او بنشینیم.
اما این معنایش این نیست که همه غذایی در سفره او بوده است.
به زبان ساده تر، با آمدن قرآن حرف های خدا تمام نشده و تجربه های ممکن دینی به پایان نرسیده است.
هم اسرار جدیدی برای کشف شدن وجود دارد و هم عوالم تازه ای.
#مولانا و #حافظ هم برخی از حرف های ناگفته خدا را گفته اند.
پیامبری مثل شاعری است.
هیچ وقت نمی توان گفت حافظ یا مولوی بالاترین شاعر است.
فقط می توان گفت اینها قله های بلندی را فتح کرده اند.
اصلا بالاترین شاعر معنا ندارد، گرچه شاعر ضعیف ممکن وموجودست.
حافظ در نوع خودش عالی است ، #سعدی هم همینطور و مولوی هم.
من در این جا قائل به کثرت ام؛ کثرتی غیر قابل تحویل به وحدت.
من به بسط تجربه نبوی قائلم و نه به کشف تام. و این منافاتی با خاتمیت ندارد.
خاتمیت یعنی خاتمیت در ماموریت.
کسانی چون مولانا تجربه نبوی را بسط داده اند و عشق را که سهم کمی در قران دارد رشید تر و برجسته تر کرده اند.قرآن سرچشمه است اما رود هایی که ازان جاری شده به همان اندازه اهمیت دارند.حسبنا کتاب الله درست نیست.ما بهمه این کتابها نیاز داریم.
مولوی را هم بخوانید.ادامه قران است.تفسیر قران است.بسط تجربه نبوی ست ومعراج عرفان است.
تجارب پیامبرتکرار میشود و بسط می پذیرداما ماموریتش نه ( به حکم ختم نبوت) وپیامبری ماموریت است نه تجربه صرف.
دکتر سروش
بَسْط تجربه نبوی نظریهای که بر اساس آن، وحی مختص به پیامبر(ص) نیست و تجربههای پیامبرانه پس از پیامبر اسلام(ص) نیز در افراد مختلف ادامه مییابد. عبدالکریم سروش نظریهپرداز بسط تجربه نبوی به دنبال نشان دادن رویهٔ بشری، تاریخی و زمینیِ وحی و دیانت است. این نظریه، دین را خلاصه و عصاره تجربههای پیامبر دانسته که با ادامه تجربههای نبوی پس از پیامبر، از سوی دیگر مسلمانان، بر غِنا و فربهی دین افزوده میشود. به باور سروش، مشکلاتی مانند تعارض آیات با نظریههای علمی جدید و منافات احکام فقهی با عدالت و کرامت آدمی، با این نظریه قابل حل است.
مفهوم خاتمیت در نظریه بسط تجربه نبوی، فرمان دادن بدون نیاز به استدلال معرفی شده که با رحلت پیامبر از بین رفته و دیگر هیچکس حق ندارد بدون استدلال به دیگران حکمی کند. به نظر سروش، تجربه دینی پس از پیامبر تنها برای خود شخصْ حجت است و برخلاف تجربه پیامبر، برای دیگران الزامآور نیست
سروش از وحی که آن را مقوم شخصیت و نبوت انبیاء میداند، با عنوان «تجربهٔ دینی» یاد میکند. او همچنین دین را تجربهٔ روحی و اجتماعی پیامبر معرفی میکند.
سروش معتقد است پس از پیامبر نیز گویی از نو وحی میرسد و گویی از نو واقعیت در تجربه و درک دینی منظور میشود. بر این اساس، امروز هم باید دین را چون تجربهای در حال تحول و تولد عرضه کرد
تجربه دینی که پس از پیامبر نیز ادامه داشته، منافاتی با این معنای خاتمیت ندارد؛ زیرا تجربه دینی پیامبر برای دیگران تکلیفآور و عمل آفرین است و این برخلاف تجربه دینی دیگران است که تنها به خود شخص محدود میشود و حجت بر دیگران نیست.هیچ کس پس از پیامبر ولایت بر دیگری ندارد
تجربه نبوی یا تجربه شبیه به تجربه پیامبران، کاملاً قطع نمیشود و همیشه وجود دارد... شخص ممکن است بین خودش و خدا واجد احوالی شود و احساس کند که صاحب وظایفی است از ناحیه خداوند و دیگر وظیفه ندارد به فلان دین یا بهمان دین عمل بکند. احساس من این است که بعضی از بزرگان مثل شمس تبریزی تقریباً چنین احوالی داشتند... اگر کسی احساس میکند که دیگر نمیتواند پیرو شریعت پیامبر اسلام باشد و وظیفه دیگری دارد، خودش میداند و خدای خودش. کسی هم که چنین احساسی را ندارد، بایستی پاسخگوی اعمالش باشد؛ امّا تجربه پیامبرگونه البتّه جریان دارد. برای این که تجلّیات خداوند تمامی ندارد. ما نمیتوانیم بگوییم خدا بر پیامبر اسلام تجلّی کرد و پس از آن باب تجلّی بسته شد. این تجلّی دوام دارد و برای هر کس متناسب با ظرفیتش، ادامه خواهد یافت»
چون وحی، تجربه دینی است و تجربه دینی درباره دیگر انسانها نیز روی میدهد، پس تجارب دینی دیگران نیز به فربهی و غنای دین میافزاید و با گذشت زمان، دین بسط و گسترش مییابد؛
از این رو، تجربههای دینی عارفان مکمّل و بسط دهنده تجربه دینی پیامبر است، و در نتیجه دین خدا رفته، رفته پختهتر میگردد. این بسط و گسترش نه در معرفت دینی بلکه در خود دین و شریعت نیز صورت میگیرد
دکتر سروش
در دین زرتشتی، جهنم به عنوان بخشی از زندگی پس از مرگ توصیف شده است، اما مفهوم آن با برخی از ادیان دیگر تفاوتهایی دارد. در باور زرتشتی، روح پس از مرگ باید از **پل چینود** (چینوت) عبور کند، که این پل بر اساس اعمال فرد در زندگی دنیوی، یا گسترده و آسان یا باریک و دشوار میشود.
### ویژگیهای جهنم در دین زرتشتی:
1. **عبور از پل چینود**:
- اگر فرد نیکوکار باشد، پل وسیع و هموار میشود و او به بهشت (گرودمان) میرسد.
- اگر فرد گناهکار باشد، پل باریک و خطرناک میشود و او به درهای تاریک سقوط میکند که همان جهنم (دوزخ) است.
2. **ماهیت جهنم**:
- جهنم زرتشتی مکانی تاریک و پر از عذاب روحی و روانی است، نه صرفاً مکانی با آتش و شکنجههای جسمی.
- گناهکاران در آنجا احساس تنهایی، بدبختی و رنج وجدان را تجربه میکنند.
- این مکان توسط دیوان (اهریمنیها) اداره میشود و به آن **دروجدمان** (خانه دروغ) گفته میشود.
در باورهای زرتشتی، جهنم بیشتر به عنوان مکانی تاریک، بدبو و مملو از رنج روحی و روانی توصیف شده است تا مکانی با آتش و شکنجههای جسمی. برخلاف برخی ادیان که جهنم را سرزمینی پر از آتش و عذابهای سوزان میدانند، در آموزههای زرتشتی جهنم بیشتر به سرمای شدید، تاریکی، تنهایی و زجر وجدان تشبیه شده است.
اما در برخی متون کهن زرتشتی مانند ارداویرافنامه، به نوعی از آتش نیز اشاره شده است که در کنار سرما و تاریکی، به عنوان یکی از عذابهای جهنم ذکر شده است. این توصیف بیشتر جنبهی نمادین دارد و نشاندهندهی وضعیت روحی فرد گناهکار است تا یک مکان فیزیکی واقعی.
در نهایت، جهنم در دین زرتشتی موقتی است و پس از فرشگرد (رستاخیز جهانی)، همه ارواح پاک شده و به سوی نور و نیکی بازمیگردند.
3. **موقتی بودن جهنم**:
- در آموزههای زرتشتی، جهنم همیشگی نیست. در پایان زمان، پس از **فرشگرد** (رستاخیز و نوسازی جهان)، همه گناهکاران پاک شده و بخشیده میشوند.
- در آخرالزمان، اهریمن و نیروهای شر نابود میشوند و همه ارواح به سوی روشنایی و رستگاری بازمیگردند.
به طور کلی، جهنم در دین زرتشتی بیشتر یک مرحلهی پاکسازی و پیامد اعمال نادرست است تا یک عذاب ابدی.
پیامبر اسلام (ص):
نیکوترین شما کسی است که قرآن را فراگیرد و بیاموزانَد.
(صحیح بخاری ۹/۷۴)
کپیبرداری از روی چیزی که خود کپی است چه ارزشی دارد؟! برای انسان واقعی شدن باید نسخهٔ اصلی را دریافت.
باید شجاعت کنار زدن همهٔ حجابها و واسطهها را داشت. راه رسیدن به نسخهٔ اصلی دستیابی به فطرت الهی خویش است.
این راهی درونی است و مانع آن، تمامی منهای جعلیاند.
منِ باسواد، من ِاستاد، منِ پولدار، منِ حاکم، منِ قدرتمند، منِ رئیس، منِ زیبا، منِ مشهور، منِ عارف، منِ منطقی، منِ مرد، منِ زن، … اینها و جز اینها همه منهای جعلیاند که زندگیِ دنیوی آنها را ساخته و پرداخته کرده است.
فلذا اولین و مهمترین گام آن است که دریابی تو هیچکدام از این منهای جعلی و برساخته ذهن، نیستی. تنها با نفی این منهاست که میتوان به خودمتعال دست یافت. این کار شبیه نفی همهٔ خدایان برای نیل به خدای حقیقی است. تا تمامی نفیشدنیها را نفی نکنی به اثبات نخواهی رسید.
خودمتعال تو، شبیه هیچکدام از این منهای جعلی نیست. و تنها آن است که جاودانه است نه چیز دیگر. چیزها در دایرهٔ کون و فسادند. میآیند و میروند. آنچه مورد پذیرش آسمان است، تنها خودمتعال توست.

امروزه همهٔ تعالیم در دسترس است”
سلوک نیز همچون بسیاری از نمادها و سمبلها، شمسی و قمری دارد.
مراد از سلوک شمسی، مستقیماً و بیواسطه به نور حقیقت وصل شدن است و مراد از سلوک قمری غیرمستقیم و باواسطه نور را دریافت کردن است.
همچنانکه ماه نورش را از خورشید میگیرد، هر آنکه از طریق ماه نور بگیرد سلوکی با واسطه و غیرمستقیم دارد.
در سلوک قمری وجود پیر و مرشد زنده به جسم از ضروریات راه است.
اما در سلوک شمسی، سالک با بهرهگیری از تعالیم به فطرت الهی خویش نائل و خود به خورشید حقیقت واصِل میشود بیآنکه ظاهراً استاد یا معلمی جسمانی را رو در روی خود داشته باشد.
راستش را بخواهی معلم طریقت شمسی آنچنان که قرآن می فرماید، خود خداست نه شخص واسطه؛
“وَاتَّقُوا الله یُعَلِّمُکُمُ الله”!
(تقوای الهی پیشه کنید تا خدا معلمتان شود) ،
و یا ”الرَّحمٰنُ عَلَّمَ القُرآنَ”!
(خدای رحمان تعلیم دهندهٔ قرآن است)!
در سدهها و حتی هزارههای گذشته، سلوک قمری بیشتر باب بوده است زیرا تحت اشراف کسی عمل کردن را راحتتر و امیدوارانهتر میدانستند. با این وجود، آن نیز خطرات خود را داشته است. بسیاری از فرقهها اینگونه بوجود آمدهاند. بردگیهای ذهنی و عاطفی و اتکاء به غیر نیز از دیگر خطرات این نوع از سلوک بوده که در طول تاریخ قابل مشاهده است.
در بسیاری موارد بجای آنکه سالک به رهایی نائل گردد بندهٔ کسی یا طریقتی گشته و در همان حال باقی مانده است.
در تاریخ سلوک باطنی تنها سالکان قلیلی سلوک شمسی داشتهاند.
ای دوست، امروزه برای نسلهای جوان و مشتاق حقیقت، سلوک شمسی بهترین و بالاترین کاربرد را دارد. زیرا در عصری که بسر می بریم انواع تعالیم براحتی در دسترس است.
لازم نیست به جایی بروی یا بدنبال کسی بگردی و خود را تسلیم شخص کنی. میتوانی با کمترین هزینه و بدون اتلاف وقت، انواع تعالیم بزرگان را که امروزه در بسیاری از عرضهکنندگان محصولات فرهنگی موجود است بیابی و آن تعلیم را که با فطرت الهیات متناسبتر و هماهنگتر است با دقت و هشیاری مطالعه کرده و بدان عامل باشی.
در سلوک شمسی، تسلیم تعالیم بودن شرط است نه تسلیم شخص شدن.
مزیت این نوع سلوک آن است که از ابتدا تو را عادت میدهد که روی پای خودت بایستی. هرچند دچار آزمون و خطا شوی، باکی نیست، آن خود بخشی از سلوک است و تجربه خود را دارد.
ادامه “امروزه همهٔ تعالیم در دسترس است”
من برای نسلهای زنده و هشیار، آن هم در این روزگاران پر مکر و فریب، سلوک شمسی را پیشنهاد میکنم.
گرچه این نوع از سلوک نیز سختیهای خود را دارد اما مرحله مرحلهاش از رائحهٔ آزادی و استقلال و رهایی که والاترین و ارزشمندترین مواهباند، آکنده است.
ناگفته نماند که خود ماه نیز سلوکی شمسی دارد. چه همانطور که پیشتر گفته شد ماه نیز نور خود را مستقیماً و بلاواسطه از خورشید میگیرد.
اما وابستگان به طریقتهای قمری خود اینگونه نیستند. آنها خود هرگز با خورشید خود روبرو نشدهاند. چه آنها همواره ماه خود را پیشروی خود دارند.
ای دوست، غایت سلوک شمسی، تنها وصل به خورشید وجود نیست بلکه خودْ خورشید شدن و تجلّی نور حقیقت گشتن است.
سالکی که نورش به تمامی داده شود، سالکی که خود از درون روشن گردد، خودانگیخته شروع به تابش میکند و نور حیات و آگاهی را بر همهٔ عوالم میتابانَد. و اینچنین است که هم خود بهره میبرد و هم تمامیّت هستی.
ای دوست، روی پای خودت بایست و راه فطرت نورانی و الهیات را برگزین که در این روزگاران تاریک، این سالمترین و امنترین طریقتهای وصل است؛
“رَبَّنا اَتمِم لَنا نُورَنا”
(پروردگارا! نور ما را به تمامی عطایمان کن)
برحمتک یا ارحم الراحمین
مسعود ریاعی

.
" نور شناس "
یک سالک فرزانه ، نورشناس قابلی است.
او کسی نیست که هر نوری را مقدس بداند و جذب هر نوری شود. برخی از نورها ، نور حقیقی نیستند، شبیه نور کرم شب تاباند. کرمهای شب تاب ، در تاریکیها از خود نوری ساطع میکنند تا حشراتِ غفلتزده را بسوی خود کشند و در دم آنها را ببلعند.
در جریان سلوک از این وقایع بسیار پیش آمده و پیش میآید.
ای دوست ، نشانهی نورهای تقلبی آن است که آنها دیگران را به خود میخوانند ، نه به خدا. دیگران را به تسلیم شدن در برابر برداشت خود دعوت میکنند ، نه تسلیم شدن به آن مطلق لایتناهی.
مسعود ریاعی

بتها و معبودهای دروغین تراشیده شده تنوع بسیار دارند. بتهای ذهنی، بتهایی که در ذهنمان می تراشیم، خود از خطرناک ترین و ویرانگرترین بتهایند. بسیاری از ما غُلُو می کنیم و در ذهن هایمان از این و آن بت میتراشیم و آن گاه به اطاعتشان تن میدهیم. ما با برداشت هایمان از هستی و از متون مقدس مدام مفاهیمی را میتراشیم که حقیقت ندارند و صرفاً تصورات ذهنی مایند. ما با تیشهی احساس و خیال، مدام تصاویری وَهمی و غیر واقع می تراشیم و آنها را به مرور باور کرده، راست میانگاریم
و بندگی میکنیم. ما با اندک معلوماتمان هر روزه چیزهای باطل بسیار میتراشیم.تصوراتی خیالی و ناصواب از خدا و فرشتگان و بهشت و جهنم و قیامت میتراشیم و اسم برداشتهایمان را عقیده میگذاریم و آنها را عبادت می کنیم. امروزه بت های ما فقط از سنگ و چوب تراشیده نشده اند، بلکه از جنس فکر و خیال، از جنس باور و عقیده، از جنس خودبزرگ بینی و خود حق پنداری، از جنس قدرت و سلطه طلبی، از جنس شهوت و شهرت پرستی، از جنس حسد و بخل و کینه و دشمنی و خشونت طلبی تراشیده شده اند. ای دوست! این ذهن تاریک اندیش، کارخانه ی عظیم بت تراشی است. تعطیلی ندارد. مدام بتهای جدید می تراشد. نو به نو و هر کدام مدرن تر از قبلی…
پروردگارا، نورا، وجودا، ما را از شر همهی بت های تراشیده شده خلاص کن و توفیق حق پرستی و یگانگی را نصیبمان فرما، برحمتک یا ارحم الراحمین.

تو با تعالیم پراکنده، از راه حق، دورتر می شوی و به حیرانی بیشتر دچار می گردی. کمی از این و کمی از آن، راه چاره نیست. چه بسا تعالیم کتابها و اساتید در دوره ای و سرزمینی، برای همان زمان و همان مردمان، مفید و کارآمد باشد، اما برای مردمان سرزمین و عصری دگر، که دارای شعور و درکی دگرند، نه مفید باشد و نه کارآمد. زیرا روح ها دارای صفوف مختلف اند و هر صفی مربوط به لایه ای از حیات و آگاهی است. پس همواره در سلوک، تسلیم تعالیم آن کس و آن راهی باش که بر قلبت می نشیند و روح و جانت بر آن گواه است. این کاری درست است و همین جواب می دهد. زیرا چنین کیفیتی باعث می شود تا از مسیر یگانگی خارج نگردی و به تفرقه و از هم گسیختگی باطنی، دچار نشوی. من دل خود را پیرو کتاب زنده ی خدا یافته ام، و بر این نیز خرسندم، زیرا همه طُرُق دیگر را در دل همین "راه بزرگ تسلیم" مستتر یافته ام.

"آگاهی درون"
در این جهانی که بهشدت از هر سو، رو به اضمحلال است، باید یاد بگیری نوری فراسوی خود باشی. بر پای خود بایستی و از چشمهی خویش بنوشی.
در جهان امروز، هیچکس مسئولیت تو را نخواهد پذیرفت. مگر نمیبینی چه خبر است؟!
دلت را به کس و چیز، خوش نکن. از این شرک دست بردار و موحّد باش. جز به راه ربّ ات که همواره با خودِ توست، به راهی نرو.
آگاهیِ زنده را با نور قلبت دریافت کن و مسئولیت خودت را بپذیر.. از اینکه پیوسته تحت تاثیر هر حرف و هر اندیشه قرار بگیری و خودت را مفت در اختیار بگذاری، توبه کن.. چنین توبهای باعث میشود تا آگاهیِ نابِ الهی از عمق وجودت بجوشد و سراپایت را فرا گیرد. زیرا نفی هر معبودی، به معنای حضور حق است..
و این مغز پیام «لا اله الا اللَّه» است.

راهنمای خوب کسی است که تو را به راه خودت راهنمایی کند نه به راه خودش. چه هر کس در زندگی راهی دارد منطبق بر فطرت الهی خویش که تنها از همین راه است که به حقیقت هستی واصِل میگردد.

روزی کسی خسته و گمگشته و حیرت زده مرا پرسید؛ کمکم کن! در میان این همه مکاتب جوراجور و فِرَق مختلف و نظریات رنگارنگ مانده ام، نمی دانم راست چیست و دروغ کدام است؟ هر بار فکری و نظریه ای مرا بسویی می کشاند و عاقبت دست خالی و مغبون به گوشه ای می نشینم! حقیقتاً گمگشته ام و نمی دانم چه را باور کنم و از کدام سو بروم!
صریح و واضح به او گفتم؛ همه شان را رها کن. از شرشان چه کوچک و چه بزرگ، چه نامی و چه غیر نامی، خلاص شو. نظریه ها و افکار رنگارنگ، هیچکدام نجات بخش نیستند، آنها خود منشأ بیماری اند. هر کدام را که بپذیری، باخته ای. برده شان شده ای. آنچه نجات بخش است و تو را نجات می دهد، "مشاهده" است. آن آگاهیِ ناب تنها و تنها با مشاهده ی خودت بدست می آید، نه قبول نظریات این و آن. خداوند، هیچ جهتی ندارد. از کدام طرف می خواهی بروی؟! راه خدا، نفی همه ی راههاست. نه این است و نه آن. "سبیل الله"، جایی آن بیرون نیست. نه شمال است، نه جنوب است، نه مشرق است و نه مغرب. آن راه مقدس، درون تو نهاده شده است. فطری است. نجات بخش حقیقی درون خود توست. برای نیل به این خودیت متعالی، "مشاهده" را بیاموز. نگاهت را بی قضاوت کن، و جریان زندگی را ببین. نجات و رستگاری در این "دیدن" است. دیدنی که خود یک عمل متعالی است. زنده است. این ذهن فریبکار است که هر بار تو را وسوسه می کند، تا فکری و نظریه ای را بپذیری و به راهشان رَوی. اگر قرار است چیزی را بپذیری، حیات را بپذیر، جریان زندگی را بپذیر که نقد است. خداوند، زندگی را به تو هدیه داده و هر دم بر تو ناظر است که آیا موفق می شوی که چون آزادگان زندگی کنی؟! و یا چون بردگان مملوک حتما باید مقهور اندیشه ها و نظریه بافی های این و آن باشی؟! ای دوست، فرصت زندگی، امتحان آزادگی است، یا در آن قبول می شوی و یا مردود می گردی! پس روی پای خودت بایست و با ربّ خودت رفیق باش، که "اِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهدِینِ" (ربّ من با من است و همو هدایتم می کند!)

این یعنی بیهوده به این و آن پناه مَبَر. ذهنت را مشتّت مساز. توجهات را تکه تکه مکن. هیچ کس و هیچ چیز حافظ مخلوق نیست ، جز خالق. چه در هستی تنها یک نیروی واحد است که فرمان میراند. یک نیروست که همه را در بر گرفته است. هیچ کس هیچ نیرویی از خود ندارد. نیرویشان عاریهای است و همگی تحت تاثیرات عمل میکنند. این آیه میفرماید آدمی باید دست از هرگونه شرک بر دارد و تنها با قلبی گشاده و فهمی باز ، تسلیم حقیقت یگانه باشد. مؤثر در وجود، یکی است و آن خودش است.

ای دوست ، سلوک کشفِ خودیت خود است. و این کار تقلیدی نیست. خودت باید به راه بیفتی و کشفاش کنی. خودت باید چشمانِ مشاهده گرت را بگشایی. پاسخ این و آن به درد نمیخورد. بل این سؤالی است که تنها پاسخ خودت را میطلبد.

رهایی از رنج"
بشر امروز گرفتار تاریکی است. و برای رهایی از رنجی که گرفتار آن است بیهوده به هر چیزی چنگ میزند؛ از این اندیشه به آن اندیشه میرود، از این آرمان به آن آرمان، از این رؤیا به آن رؤیا، از این سرزمین به آن سرزمین، از این جمع به آن جمع، از این دین به آن دین، و حتی به بیدینی میرود ... اما همه بیهوده است.
اینها نه تنها نجات بخش نبوده و نیستند بلکه همواره بر گرفتاریش افزوده و میافزایند. زیرا تا وقتی بشر بخواهد راه نجات را در بیرون خود جستجو کند، وضع جهان همین است و او روز به روز افسردهتر و مغبونتر خواهد شد. زیرا مشکل او درونی است.
امروزه تنها راه نجات، رجوع به خویشتن خویش و توجه از القاءات غیر بریدن است. به فطرت الهی خود روی آوردن و به شعور متعالی سلام کردن است.
فرار از خود و تکیه به غیر کردن و همواره نجات را در بیرون خود جستجو کردن، هیچگاه چاره نبوده و نیست.
بشر آنگاه که آگاهانه بر پای خویش بایستد و مسئولیت خویش بپذیرد، تازه بر آستانهی رهایی از رنج قرار گرفته است.

☆ تمام ماجراهای سلوک تو در جریان زندگی شخصی ات نهفته شده است. لازم نیست به جای دیگر رَوی، آرزوی دیگر کنی، و چیز دیگر بخواهی. به زندگی ات سلام کن و ماجراهایش را بپذیر. تو سالک زندگی خودت هستی. آن مسیر توست. به آن آگاه شو. رشد تو با پذیرش زندگی خودت محقق می شود و آغاز هر تغییری، با همین پذیرش آگاهانه است.

امروزه اگر کسی ادعا کرد که من توانا بر هدایت کردنم ، پس بیا تا هدایتت کنم، بیا نجاتت بخشم، بیا به بهشتت واصِل کنم و به سعادتت رسانم، باور نکن. اگر نسبت به هر چیزی خوشبین هستی، به این یکی خوشبین نباش. بس است هرچه ضربه خوردهای. از تاریخ عبرت بگیر و یکبار برای همیشه از سادهلوحی هجرت کن.

خودت باش
هر کس دیگری جز خودت باشی ضرر کردهای. خدا میخواهد خودت باشی نه کس دیگر. تو وقتی خودت باشی به خالقت احترام گذاشتهای و اینگونه شاکر و قدردان گشتهای...

در "مشاهده"، تو مقلد نیستی، بدنبال کسی نمی روی. راه الهی خود را داری. یگانه راه زنده ی خود را تابعی. زیرا تو از طریق فطرت الهی خویش به "کل" متصل گشته ای و این هستیِ "کل" است که تو را رهنماست و در هر ماجرایی به تو ره می نماید. چنین سلوکی منحصر بفرد است. زیبا و هیجان انگیز است. پر از آزادی و آزادگی است. مملو از آگاهی های نو و تازه است. به واقع حقیقت زندگی همین است. چه این دریافت توست که زندگی ساز است، شهود توست که اصالت دارد، نه تعریف این و آن.

منتظر کسی نباش روزی که تنها بودن خود را بپذیری ،دلت از انتظار برای دیدار با استادان بر خواهی داشت و به استاد درون خود سجده خواهی کرد. انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد شروع می کند به رشد کردن آن زمان دیگر به هیچ کس در جهان تکیه نمیکند...

هیچ معلمی جز خود خدا وجود ندارد. پس به قول قرآن؛ “وَاتَّقُواللهَ وَ یُعَلِّمُکُم اللهُ” (خدا دار باشید تا خود خدا معلمتان شود). که او بهترین معلمان است.

تمام ادیان بزرگ الهی سخن از منجی است که می آید و عالم را از ظلم پاک میسازد و طریق حق را به مردم می آموزاند
در آیین هندو سخن از "کریشنا" است که وعده داده است می آید و بر زمین حکمرانی میکند
زرتشتیان چشم به راه "سوشیانت" هستند
یهودیان از "ماشیح" سخن میگویند
مسیحیان منتظر بازگشت "مسیحا" هستند
و مسلمانان در انتظار "مهدی" هستند
این که از دیرباز میگفتند دنیا باید از فساد پر شود تا امام عصر ظهور کند، هم دنیا از فساد پر است و هم امام عصر حاضر است. آنکه عایب است انسان است. انکه منتظر است اوست نه ما. هزار قرن هم بگذرد او منتظر است تا از محضر خودت بمیری و در محضر او حاضر شوی.
تمامی کائنات در انتظار همین دگردیسی متعالی در توست تا آن ملاقات حقیقی رخ دهد. ولی آن ملاقات نه با کریشنا و یا مسیحا و ...است، که ملاقاتی با خویشتن حقیقی خودت است. آنها فقط اشاراتی تمثیلی اند به دگرگونی که بایست در وجود خودت رخ دهد تا تو را با منجی درونت که روح الهی توست اشنا کنند. و این مُیَسر نمیشود الا به اینکه تو در محضر خودت که نفس شیطانی توست بمیری و در محضر روح حاضر شوی و امام زمان و منجی خود شوی. اینگونه در دنیایی که هر کس امام زمان خویش است، نه ظلمی خواهد بود و نه غفلتی از طریق حق. و وعده تمامی مکاتب نیز محقق خواهد شد

وجود آدمی، زمین کشت اوست. هر تخمی که در آن کاشته باشد همان را درو می کند. آنچه که می شنوی، چون تخم هاست. آنچه که می بینی، چون تخم هاست. آنچه که باور می کنی، چون تخم هاست. القاءات این و آن چون تخم هاست. به کجا می روی؟! تخم که را در زمین وجودت می پذیری؟! پس همان محصول توست. البته گاه همان هم محصول تو نیست! برخی گندم می کارند، اما تنها کاه برداشت می کنند! گاه مزرعه می سوزد و خاکستر می شود، و گاه سرمای جانسوز و طوفانی بنیان کن از راه میرسد و با کشتزار چنان می کند که به سادگی قابل شناسایی نمی باشد! آیا این همان است؟! این دسترنج من است؟! آنها که خیال می کنند اعمال خوبی داشته اند و همواره در چنین توهّمی بسر برده اند، اغلب از همین گروهِ خسارت زده اند. ای دوست، اگر می خواهی مزرعه ای آباد داشته باشی، ایمانت را از این و آن مگیر، از خودِ خدا دریافت کن. ایمان عاریه ای، محصول خوب نمی دهد. اگر میخواهی خوب ببینی و خوب بشنوی، بی قضاوت ببین و بشنو، دیدن ها و شنیدن های منبعث از پیشداوری ها محصول خوب نمی دهد. اگر می خواهی خودت را و خدایت را بشناسی، مقهور هیچ اندیشه ای مشو، و تمام درها و پنجره های وجودت را بر روی خداوند باز بگذار تا از هر جا که خواست بر تو وارد شود و فیضش را بر زمین تو بباراند. محصول خوب، زمین خوب می خواهد. زمینی که تسلیم است. زمینی که خالی از هرزه انگاری های مخرّب است. و آنگاه خداوند بخشنده و مهربان، زیباترین و کارآمدترین تخم ها را در آن خواهد نشاند، باران لطفش را به موقع خواهد باراند، و گلستانی منحصربفرد خواهد رویاند. و خدا، حافظ محصول خویش است.

تو تنها با هدایتگر خویش است که به رستگاری هدایت میشوی. چه هدایتگر کسی است که روح و جانت هماهنگ با روح و جان اوست. همان است که کلامش را میفهمی و قلبت بدان گواه است. بدان که ناهماهنگی، عدم درک متقابل، و عدم گواهی قلب، از نشانههای نیافتن هادی است. و نیافتن یعنی پیوند نخوردن و دگرگون نشدن.
و بدان که هدایتگر حقیقی، یکی بیش نیست و آن رب توست. این روح آگاه و حیاتبخش است که تجلیات عدیده به خود میگیرد. و روزی در خواهی یافت که پرتویی از این روح بزرگ در اعماق درون تو نیز نهفته بوده است.

رسول و هادی این عصر باید بگوید
تُوبُوا اِلَی الله
باز گردید بسوی خدا
من شما را نه به خود و نه به هیچ کس دیگر فرا نمی خوانم. تنها به خداوند بخشنده و مهربان فرا می خوانم. چه اوست که یگانه مرجع و ملجأ همه ی خلایق است. و او تنها توانایی القای حقیقت و هدایت قلبهای شما را داراست...

صراط هر راهی را نمی گویند، آن راهی درونی است که به باطن هستی منجر می شود. تنها راه موجود و معقول بسوی خدا، از درون خود توست. از عمق روح خودت است. از بیرون رفتن، به گمراهی رفتن است. از کدام طرف میخواهی بروی؟! از هر طرف که بروی، دورتر شده ای، زیرا عرش خداوند بر قلب تو استوار است. ای دوست، عمق وجود تو، وصل به “مطلق” است، نه اینکه قرار است بعداً وصل شود! وصل هست! زیرا به هستی آمده ای! و همچنانکه قرآن می فرماید؛ ربّ من با خود من است “اِنَّ مَعِیَ رَبِّی ”، “وَاعلَمُوا اَنَّ اللهَ یَحُولُ بینَ المَرءِ وَ قَلبِهِ ”، پس فقط آگاهیِ تو می ماند به وصل! و سلوک برای دریافت این آگاهی است. فهم این نکته نقدترین و نزدیکترین راه دریافت حقیقت است. در واقع همان صراط مستقیم است که از طریق آن میتوان به محبوب نجات بخش خویش نائل گشت. “وَ فِی اَنفُسِکُم اَفَلا تُبصِرُونَ ”؟!
امروزه جز بر فطرت الهی ات تکیه مکن"
☆ امروزه اگر کسی ادعا کرد که من توانا بر هدایت کردنم، پس بیا تا هدایتت کنم، بیا نجاتت بخشم، بیا به بهشتت واصِل کنم و به سعادتت رسانم، باور نکن.
اگر نسبت به هر چیزی خوشبین هستی، به این یکی خوش بین نباش.
بس است هرچه ضربه خورده ای. از تاریخ عبرت بگیر و یکبار برای همیشه از حماقت و ساده لوحی هجرت کن.
کسی نمی تواند تو را نجات دهد،
چه نجات و رستگاری، نوری است که تنها از وجود خودت بیرون می زند.
این نور خداداده ی خودت است که روشنی بخش زندگی است.
"یَسعَی نُورُهُم بَینَ اَیدِیهِم".
اهل ایمان حقیقی، به فرموده ی قرآن، صاحب نور خویش اند.
این نور خودشان است که همواره پیش رویشان را روشن می کند.
سالکانه به وجودت نقب بزن و نور خداداده ات را دریاب.
فطرت الهی ات را.
آنچه نجات بخش توست، پیش از اینها نقداً به تو داده شده است: "وَ آتاکُم مِن کُلِّ ما سَاَلتُمُوهُ"!
در این روزگاران جز به فطرت الهی ات، جز به نور خداداده ات، تکیه و اطمینان مکن که همه کلاهبرداران و گرگهای به پوست میش فرو رفته در کمین نشسته اند.
پس یاد بگیر که روی پای خودت بایستی.
خدا می خواهد تو روی پای خودت بایستی.
پس بایست.
این ایستادن است که تو را تبدیل به "نفس مطمئنه" می کند.
و نفس مطمئنه تنها نفسی است که اجازه ی ورود به بهشت حضرت دوست را دارد.
و بدان؛ "اَلَّذِینَ تَدعُونَ مِن دُونِهِ لا یَستَطِعُونَ نَصرَکُم وَ لا اَنفُسَهُم یَنصُرُونَ"
(کسانی را که جز "او" می خوانید، توانا بر نجات شما نیستند و حتی یارای نجات خود را ندارند)
از اینان حذر کن!”
می 24, 2021
☆ امروزه روانشناسیِ های عوام پسند، سم مهلک جان مردمان گشته اند. از اینان حذر کن. بدان که امروزه کتابها و جلسات و سمینارهایی با موضوعیت های؛ چگونه پولدار شویم، چگونه به آرزوها و امیال مان نائل شویم، چگونه روح و روان دیگران را تسخیر کنیم، چگونه به قدرت و احترام دست یابیم، چگونه فکر دیگران را بخوانیم، … همه و همه از ترفندهای جدید نفس شیطانی است. کسانی که از این شیوه های مخرب، برای خود، کسب هویت کاذب و منبع درآمد ایجاد می کنند، همگی همان رمالان و فالگیران و طلسم نویسان قدیم اند که امروزه با لباس جدید مدیتیشن به میدان آمده اند. از اینان حذر کن. مراقبه ی واقعی نزد اینان نیست و اینان از حقیقت مراقبه بی خبرند. به واقع اینان نه روانشناس اند نه گورو اند و نه … بلکه کاسبکارانی جدیدند که با در اختیار گرفتن ذهن و روان دیگران کسب احترام و توجه و درآمد می کنند. ای دوست، روح ات را تقدیم تاریکی نکن و الماس وجودت را برای دستیابی به لجن های بیشتری از مرداب، مفروش.
مسعود ریاعی

خودت را بشناس، کار تمام است"
کسانی که مدعی آگاهی از راز و رمز هستی اند و کتابها در باب اسرار می نویسند، غالباً کاسبانی حرفه ای اند که کلید فهم هیچ رمز و راز و اسراری را ندارند. فریب ادعاها را مخور. راز هستی و معدن اسرار خودِ تویی. خودت را بشناس، و کار تمام است.
مسعود ریاعی

بگذار آگاهی از درونت بجوشد"
کتابها، حاوی مشتی حدس و گمان اند. پر از نظریه بافی اند. آنها در بهترین حالت، تنها منظری از دید را نشانت می دهند. منظورم این نیست که کتاب نخوانی، بخوان. اما مقهور اندیشه ها و بافته های کاتبانشان مشو. بخوان و آنگاه رهایشان کن. بگذار آگاهی از درون خودت بجوشد. آنچه تو را به حقایق نائل می کند، مشاهده خود توست. جریان هستی را خوب ببین. زنده ببین و زنده دریافت کن. کسی با خواندن کتب، واصِل نمی شود، نشده است. واصلان کسانی اند که تمام درها و پنجره های وجودشان را بی هیچ پیش ذهنی بر جریان ناب حیات باز نگه داشته و با آن هماهنگ اند.
مسعود ریاعی

راز موفقیت"
انبوهی از کتاب های بازاری تحت عناوین رازهای موفقیت و کلیدهای موفقیت و رازهای ثروتمند شدن و چرندیاتی از این دست پیشخوان بسیاری از کتابفروشی ها را پر کرده اند. و انسان نادان و حریص نیز روح و جان و وقتش را تقدیم آنها می کند، بلکه به جایی و آرزویی برسد. بسیاری از این کتابها نه تنها راهگشا نیستند، که سم مهلک اند. مملو از القاءات خطرناک از قبیل؛ آرزو پروری کنید، آرزوهایتان را هر صبح و شام به خودتان تلقین کنید، تکرار کنید، تصورشان کنید، بر آینه دستشویی لیست شان را بنویسید تا هر روز نگاهشان کنید، ... عجب مشتریهای ملیونی هم دارند این دسته از روان نشناسان کاسب! سوراخ دعا را خوب پیدا کرده اند! بسیاری از اینان همان رمالان مدرن اند، دزدان روح و روان اند! و به چه راحتی انسان را از "حال" بیرون می کشند! حقیقتاً حماقت و جهالت بی مرز و بی پایان است!
ای دوست، راه موفقیت، یک کلام است؛ رابطه ات را با ربّ ات درست کن. رابطه ات را با همین "یکی" اصلاح کن. با "یکی" کار کن و "یکی" را پاس بدار. همین! هر امر دیگری تحت الشعاع همین "یکی" است. اصلاح هر چیزی تابع اصلاح رابطه ات با همین "یکی" است. ذهن خود را مشتّت نکن. به بیراهه نرو، اسیر کثرت نشو، که آن شبکه ی تار عنکبوتی پیچیده و کشنده است.
ای دوست سالکم، باید انسانی نو ساخت و تحویل عصر بعد داد. و این ساختن از خود ما شروع می شود. وجود چنین انسانی امری ضروری است. انسانی که خالی از این بیماری های وخیم روحی، خالی از حرص و طمع و نفس پرستی است. انسانی به اشراق رسیده، انسانی که از چشمه ی خویش می نوشد. چه تنها این انسان نورانی است که میتواند میراث ارزشمند دانه ی الهی را به نسل های بعد انتقال دهد. مهم نیست که تعدادشان اندک باشد، مهم انجام این امر حیاتی است.
مسعود ریاعی

و باز هم حقیقت"!
بسیاری از انسانها مبلغین الفاظ اند. و الفاظ، حقیقت نیستند. واژه ی باران، کجا باران است. ما تا وقتی برداشت های خود را عین حقیقت بپنداریم، خالی از حقیقت ایم. زیرا حقیقت، محدود نیست و در زندان برداشت های ذهنی جای نمی گیرد. عقاید بیشماری در باب حقیقت وجود دارد اما هیچکدام از آنها حقیقت نیست. حقیقت، حتی با جستجو بدست نمی آید زیرا جستجو نیز پیگیری همان ذهنیت های قبلی است. درک حقیقت زمانی میسر است که تمام نظریه بافی ها کنار گذاشته شود، و سالک، تسلیم محض، کل عالَم وجود را با تمامی اسرار نهفته اش یکجا بپذیرد و با این پذیرش در مرکزیت خویش سکنا گزیند. این کیفیت از بودن، همان حقیقت است که غیر قابل توضیح و تعریف است. زیرا زندگی و جریان آن غیر قابل توضیح و تعریف است. حقیقت خود حیات است و چون عین زندگی است، یک عمل زنده است، نه نظریه و حرف. حقیقت را نه در کتابها می توان یافت و نه در دانش ها و نه در تکرار تجارب گذشته. تنها ذهن رها از حصار دانسته های قبلی، رها از واژه ها و برداشت ها و تعابیر است که میتواند آن به آن حقیقت زنده را دریافت کند و خود مَظهَر حقیقت گردد. بستر حقیقت، حریّت و آزادگی است. و چنین صفاتی را ذهن "تسلیم" داراست، ذهنی که آرام و پذیراست.

نانوشته خوانی"
ما مردمان یاد گرفته ایم که چگونه نوشته های کتابها را بخوانیم، اما هنوز نیاموخته ایم که چگونه نانوشته های آسمانها و زمین را در یابیم. هنوز نمی دانیم که حدیث نباریدن چه می گوید و نسیمِ پر غبار صبح از چه خبر می دهد. ما یاد گرفته ایم که چگونه بر سیم زنیم و بر طبل کوبیم، اما هنوز نیاموخته ایم که چگونه آگاهیِ موسیقایِ سکوت را بشنویم. حقیقت آن است که نوشته های تاریک و نت های تکراری، هوشمندی ما را بلعیده اند و چشم طبیعت بین مان را کور کرده اند. "نانوشته"خوانی، زنده خوانی است و زنده خوانی زمانی محقق می شود که خود را از شرطیّت "نوشته ها"ی مرده خلاص کنی.
مسعود ریاعی

نوشته ها به خودی خود نجات بخش نیستند. آنها در بهترین شرایط فقط نقشه ی راهند. خواندن نوشته های کاغذی کسی را به جایی نمی رساند. نرسانده است. آن که باید سیر کند، خودِ تویی. پس جریان زندگی را ببین و هر روزه حیاتی نو داشته باش. بدان که یادگیری یک فرآیند مستمر است. ایستا نیست. پویا و لحظه به لحظه است. پس هیچگاه در اسارت خوانده هایت به سر نبر. آنها را بفهم و عبور کن.

ای دوست، “نور” و “هدایت”، حقیقت حیات و آگاهی اند. زنده اند، و زنده را باید زنده دریافت کرد. تو “حقیقت زنده” را در هیچ کتاب و نوشته ای نخواهی یافت. زیرا حقیقت از جنس کاغذ و جوهر نیست. حقیقت چون دانه ای زنده باید از وجود خودت سر بر آورد. حتی آن کتابی که قرآن می فرماید؛”ذلکَ الکِتابُ لا رَیبَ فِیهِ” (آن کتاب که هیچ شکی در آن نیست)، مرادش کتاب کاغذی نیست. “آن” اشاره به کتاب زنده است. در زنده چگونه میتوان شک کرد؟! زیرا زنده است!
خود را از هر پیش ذهنیِ مخرّب و بازدارنده خلاص کن، خالی کن، تا در جریان سلوک و مراقبه ات، نور و هدایت الهی را به نیکی دریافت کنی. تا زنده شوی به کتاب زنده، و به “نور” و “هُدیٰ” واصِل گردی. و این را نیز بدان که نوشته ها در بهترین حالت شان، فقط جهت را به تو نشان می دهند و لا غیر. رفتن با خود توست! و تمام خیرات و برکات در همین رفتن و سیر شورانگیز تو نهفته است. و یادت باشد که خدا نور و کتاب زنده ی روشنگر نازل می کند؛ “قَد جاءَکُم مِنَ اللهِ نُورَُ وَ کتابَُ مُبِینَُ”. پس نوری را که با اوست تبعیت کن؛ “وَاتَّبِعُوا النُّورَ الَّذِی اُنزِلَ مَعَهُ”.
در آیین هندوئیسم، کتابهای مقدس و متون مذهبی به دو دسته اصلی تقسیم میشوند: شروتی (متون وحی شده) و سمریتی (متون یادشده یا دستساخته بشری). این متون هر کدام جایگاه و نقش خاصی در آیین هندو دارند. در زیر به انواع کتابهای آسمانی و مهم هندوئیسم اشاره میکنم:
1. شروتی (Shruti): متون وحی شده
شروتی به معنای "چیزی که شنیده شده" است و به متونی اشاره دارد که مستقیماً از طریق الهام الهی به ریشیها (عارفان و حکیمان باستان) منتقل شدهاند.
این متون قدیمیترین و مقدسترین منابع هندوئیسم هستند و شامل موارد زیر میشوند:
الف. وداها (Vedas):
وداها قدیمیترین و مقدسترین متون هندو هستند.
به زبان سانسکریت نوشته شدهاند و شامل چهار بخش هستند:
ریگودا (Rigveda): شامل سرودها و دعاها برای ستایش خدایان.
یجورودا (Yajurveda): شامل متنهای مربوط به قربانیها و آیینهای مذهبی.
ساماودا (Samaveda): شامل سرودها و نغمههای موسیقی برای مراسم عبادی.
آتارواودا (Atharvaveda): شامل دعاها، طلسمها و آموزههای زندگی روزمره.
ب. براهماناها (Brahmanas):
توضیح و تفسیر آیینها و مراسم مذهبی که در وداها ذکر شدهاند.
ج. آرنیکاها (Aranyakas):
متون فلسفی که بیشتر برای زاهدان و افرادی که در جنگلها زندگی میکردند نوشته شدهاند.
د. اوپانیشادها (Upanishads):
متون فلسفی که بر مفاهیم متافیزیکی و معنوی مانند برهمن (حقیقت مطلق) و آتمن (روح) تمرکز دارند.
اوپانیشادها اساس فلسفه ودانتا را تشکیل میدهند و یکی از مهمترین بخشهای شروتی هستند.
2. سمریتی (Smriti): متون یادشده یا بشری
سمریتی به معنای "چیزی که به یاد آورده شده" است و به متونی اشاره دارد که توسط انسانها نوشته شدهاند، اما الهام گرفته از شروتی هستند.
این متون شامل تاریخ، اسطورهها، قوانین و فلسفه هندو میشوند.
الف. ایتیهساها (Itihasas):
به معنای "تاریخ" و شامل حماسههای معروف هندوئیسم است:
رامایانا (Ramayana): حماسهای درباره زندگی و اعمال راما، اوتار ویشنو.
مهابهاراتا (Mahabharata): بزرگترین حماسه جهان، شامل داستان خاندان کوراوا و پاندوا. بهاگاواد گیتا (متن فلسفی و معنوی) بخشی از این حماسه است.
ب. پوراناها (Puranas):
مجموعهای از داستانها، اسطورهها و تاریخ خدایان، پادشاهان، و جهان.
مهمترین پوراناها عبارتند از:
بهاگوتا پورانا (Bhagavata Purana): تمرکز بر زندگی و اعمال کریشنا.
ویشنو پورانا (Vishnu Purana): در مورد تجلیات ویشنو.
شیوا پورانا (Shiva Purana): در مورد شیوا و پرستش او.
ج. دارماشاستراها (Dharma Shastras):
متونی درباره قوانین اجتماعی، اخلاقی و مذهبی:
مانوسمرتی (Manusmriti): یکی از مهمترین کتابهای قوانین هندو.
د. آگاماها و تنترها (Agamas and Tantras):
متونی که آیینها و سنتهای پرستش در معابد و مراقبههای معنوی را توضیح میدهند.
به ویژه در پرستش خدایان شیوا، ویشنو و شاکتی مورد استفاده قرار میگیرند.
3. متون فلسفی:
متونی که مکاتب فلسفی مختلف هندوئیسم را توضیح میدهند:
براهمه سوترها (Brahma Sutras): درباره ودانتا و برهمن.
یوگا سوترها (Yoga Sutras): نوشته پاتانجالی درباره فلسفه یوگا.
سامکیا کاریکا (Samkhya Karika): درباره فلسفه سامکیا.
جمعبندی:
شروتی (متون وحی شده):
وداها
براهماناها
آرنیکاها
اوپانیشادها
سمریتی (متون یادشده):
رامایانا
مهابهاراتا (شامل بهاگاواد گیتا)
پوراناها
دارماشاستراها
آگاماها و تنترها
این متون هر کدام جنبهای از زندگی مذهبی، اخلاقی، فلسفی و اجتماعی هندوها را پوشش میدهند و پایه و اساس آیین هندوئیسم را تشکیل میدهند.
جایگاه موجودات مینوی در دین زرتشتی
در جهانبینی آیین زرتشتی، آفرینش به دو بخش اصلی تقسیم میشود:
جهان مادی (گِـتی) و جهان مینَوی (مینو). جهان مینوی قلمرو هستیهای الهی و نیروهای نادیدنی است که نقش بنیادین در نگهداری نظم، خیر و حقیقت در هستی دارند. این موجودات مینوی، بهطور عمده در دو دستهی اصلی تعریف میشوند:
امشاسپندان و ایزدان (یزَتها).
۱. امشاسپندان (Ameša Spəntā) – جاودانان مقدس
تعریف:
امشاسپندان بلندمرتبهترین موجودات مینوی در دین زرتشتی هستند. اینان نهتنها یاران اهورامزدا به شمار میروند، بلکه هر یک نماینده یکی از صفات اساسی او نیز هستند. امشاسپندان، به گونهای، جلوههای خود اهورامزدا در گیتیاند.
تعداد:
شش امشاسپند مستقل + اهورامزدا = هفت وجود متعال.
ویژگیها:
ازلی و مینَویاند، نه مخلوق به معنای معمول.
هر کدام نگهبان بخشی از آفرینش و نماینده یک صفت اخلاقیاند.
در اوستا و گاهان، با نقشهای هستیشناختی و اخلاقی خود معرفی میشوند.
فهرست امشاسپندان و صفاتشان:
وهومن (بهمن): نیکاندیشی، خرد، حافظ حیوانات سودمند.
اشا وهیشتا (اردیبهشت): راستی و نظم کیهانی، نگهبان آتش.
خشتره وئیریه (شهریور): شهریاری الهی، پاسدار فلزات.
سپنتا آرمئیتی (اسفند): فروتنی و عشق، نگهبان زمین.
هَئوروتات (خرداد): کمال و تندرستی، نگاهبان آبها.
امرتات (امرداد): جاودانگی و زندگی، نگاهبان گیاهان.
۲. ایزدان (Yazatas) – شایستگان ستایش
تعریف:
ایزدان یا یزَتها، هستیهای مینوی نیرومندی هستند که در نظم آفرینش نقش دارند. برخلاف امشاسپندان که ظهور صفات اهورامزدا هستند، ایزدان آفریدههای اهورامزدااند و هر کدام نگهبانی از یک نیروی طبیعی یا مفهوم اخلاقی را برعهده دارند.
تعداد:
در منابع سنتی، تعداد ایزدان متغیر است، اما غالباً از ۲۶ ایزد مهم یاد میشود که همراه با امشاسپندان، مجموعهای نزدیک به ۳۳ هستی مینوی را تشکیل میدهند.
ویژگیها:
مینوی، نادیدنی و نیکخواه.
در نظام دینی، نگهبان روزهای خاص ماه و نیروهای طبیعی.
مورد نیایش و ستایش در اوستا و گاهان.
برخی ایزدان برجسته:
مهر (میترا): نگهبان پیمان و نور.
سروش: نگاهبان وجدان، نظم شبانه و بیداری مینوی.
آذر: نگهبان آتش مقدس.
ناهید (آناهیتا): ایزدبانوی آبها، باروری و زیبایی.
رَشن: داور راستی در روز داوری.
ورهرام: ایزد پیروزی و قدرت معنوی.
تیشتر (تیریوش): نگهبان باران و ستاره درخشان.
نتیجهگیری:
در دین زرتشتی، نظام مینوی بسیار سامانیافته و دقیق است. مفاهیمی مانند «فرشتگان» به معنای رایج ابراهیمی در این دین بهطور مستقیم وجود ندارد، اما ایزدان و امشاسپندان کارکردهایی دارند که شباهت نزدیکی با فرشتگان، پیامرسانان، داوران، و حافظان معنوی در سایر ادیان دارند.
با این حال، در سنت زرتشتی، جایگاه و تعریف این هستیهای مینوی ریشه در فلسفهی اخلاق، طبیعت و ساختار آفرینش دارد و بهروشنی از باورهای دیگر متمایز است.
کریسمس
کریسمَس (به انگلیسی: Christmas) یا نوئل (فرانسوی: Noël، میلاد) جشنی است در دین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز عیسی مسیح برگزار میشود.
کریسمس و سال نو میلادی دو جشن جداگانه هستند، هرچند که اغلب اوقات با هم اشتباه گرفته میشوند.
تفاوت در زمان برگزاری:
* کریسمس: همیشه در تاریخ ۲۵ دسامبر برگزار میشود.
* سال نو میلادی: همیشه در تاریخ اول ژانویه برگزار میشود.انتخاب اول ژانویه به عنوان آغاز سال جدید به رومیان باستان برمیگردد و دلایل تاریخی و نجومی دارد.
کریسمس در همه جای جهان در یک روز جشن گرفته نمیشود. اگرچه اکثر مسیحیان کریسمس را در تاریخ ۲۵ دسامبر جشن میگیرند، اما برخی تفاوتها وجود دارد:
* تقویمهای متفاوت: برخی از کلیساهای ارتدکس از تقویم جولیانی استفاده میکنند که با تقویم گریگوری (تقویمی که در بیشتر جهان استفاده میشود) تفاوت دارد.
تاریخ دقیق جشن کریسمس در برخی مناطق و کلیساها ممکن است متفاوت باشد و به عوامل فرهنگی و مذهبی بستگی دارد.
* اکثر کشورهای غربی و کشورهای مسیحی: 25 دسامبر بر اساس تقویم گریگوری
* کلیسای حواری ارمنی: 6 ژانویه (همزمان با جشن غسل تعمید مسیح)
* برخی از کلیساهای ارتدکس شرقی: 7 ژانویه (به دلیل استفاده از تقویم جولیانی یا ژولینی)
* برخی از جوامع مسیحی در کشورهای عربی: ممکن است بر اساس تقویم قمری جشن گرفته شود.
نکته: تاریخ 25 دسامبر به عنوان تاریخ رسمی تولد عیسی مسیح در قرن چهارم میلادی تعیین شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله:
یاد خدا، شفای دلهاست. (کنزالعمال، ح ١٧٥١)
بر شما باد به یاد خدا بودن که یاد خدا شفاست؛ و بپرهیزید از یاد مردم، که آن درد و بیماری است. (تنبیه الخواطر، ج ١، ص ٨)
برترین عبادت، گفتن ذِکر «لا اله الاّ اللّه و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه » و بهترین دعا، استغفار است. (المحاسن، ج ١، ص٤٥٣، ح ١٠٤٥(
صیقل دهنده این دلها، یاد خدا و تلاوت قرآن است. (تنبیه الخواطر، ج ٢، ص ١٢٢(
امام علی علیه السلام:
یاد خدا، داروی بیماریهای روان است. (غررالحکم، ح ٥١٦٩)
امام علی علیه السلام ـ در دعاـ فرمود: ای آن که نامش درمان کننده است و یادش شفا دهنده. (الإقبال، ج ٣، ص ٣٣٧)
یاد خدا، روشنی بخش دیده بصیرت است و مونس جانها. (غررالحکم، ح ٥١٦٧)
یاد خدا، کلید انس است. (همان، ح ٥٤١)
یاد خدا، همدم خرد است. (همان، ح ١٨٥٨)
ذاکر خدا، همدم اوست. (همان، ح ٥١٦٠)
یاد خدا سینه ها را صیقل می دهد و دلها را آرامش می بخشد. (همان، ح ٥١٦٥)
سه چیز است که هر کس رعایت کند، خوشبخت شود: هرگاه نعمتی به تو رسید خدا را سپاس گوی، هرگاه روزیات دیر رسید از خدا آمرزش بخواه، و هرگاه سختی به تو رسید ذکر «لا حول و لا قوة الاّ باللّه » را زیاد بگو. (بحارالانوار، ج ٧٨، ص ٤٥، ح ٥١)
امام زین العابدین علیه السلام:
الهی، دلهای شیدا، سرگشته تواند و خِردهای گوناگون بر معرفت تو فراهم و همداستان گشته اند. دلها جز با یاد تو آرام نمی گیرند و جانها جز با دیدن تو آرامش نمی یابند. (بحارالانوار، ج٩٤، ص١٥١، ح٢١)
یکی از اصولِ مشهور تائو، بیکنشی non-doing) - wu wei) هست و در تائو (سالک) به اصل بیکنش (بیعملی) پایبند است
وو وی به معنای تنبلی نیست
وو وی که اغلب «عدم اقدام» یا «عمل بیزحمت» ترجمه میشود، یک مفهوم مرکزی در تائوئیسم است. وو وی، بر هنر خودانگیختگی و طبیعی بودن بدون تلاش تأکید میکند. وو وی به معنای بیتحرکی یا تنبلی نیست، بلکه به معنای هماهنگ کردن خود با ریتمهای تائو و عمل کردن مطابق با جریان طبیعی رویدادهاست. وو وی شامل قرار گرفتن در یک حالت ذهن آگاهی، اجازه دادن به چیزها برای خودبه خود آشکار شدن و اجتناب از مقاومت یا زور غیرضروری است
وو وی در حقیقت به معنی مخالفت و مقابله نکردن است
تائوئیسم دیدگاه عمیقی در مورد ماهیت واقعیت و راهنماییای عملی برای داشتن یک زندگی هماهنگ ارائه میدهد. تائوئیسم، افراد را تشویق میکند تا خودآگاهی خود را پرورش دهند، سادگی را به زندگی خود وارد کنند و تلاشهای بیش از حد را کنار بگذارند. تائوئیستها با همسو شدن با جریان تائو و پذیرفتن به هم پیوستگی همه چیزها، به دنبال هماهنگ کردن وجود درونی خود با دنیای بیرونی هستند.
پس می توان این گونه تلقی کرد که بی عملی که در تائو موجود است یک بی عملی منجر به رکود و خمودگی و عدم احساس مسوولیت در قبال آنچه در پیرامون شخص رخ می دهد، نیست بلکه این بی عملی به نوعی هماهنگی و پیوستگی با کیهان و همنوایی با آن است. به تعبیر دیگر شاید بتوان گفت بی عملی در تائو به این معنی است که عمل انسان به گونه یی نباشد که خلاف نظم کیهانی و نظم طبیعت عملی انجام داده و انگشت نما شود.
دعوت به اجتناب از زور زدن بیمورد:
تائوئیسم افراد را تشویق میکند که از اعمال زور بیفایده خودداری کنند و اجازه دهند امور به طور طبیعی پیش بروند. این دیدگاه ممکن است به اشتباه به عنوان دعوت به عدم فعالیت یا تنبلی دیده شود.
تمرکز بر سادگی و کمکاری:
تائوئیسم بر سادهزیستی و پرهیز از پیچیدگیهای غیرضروری تأکید دارد. این ایده میتواند به نوعی رفتار کمکارانه و دوری از تلاش مداوم تعبیر شود.
اولویت هماهنگی با طبیعت
: تائوئیسم به جای تلاش برای تغییر طبیعت، هماهنگی با آن را توصیه میکند. در جهانی که بیشتر فرهنگها بر تسلط و کنترل طبیعت تأکید دارند، این نگرش ممکن است به نوعی کنارهگیری یا تنبلی شباهت داشته باشد.این فلسفه میگوید که اعمال باید در زمان مناسب و به شکلی طبیعی انجام شوند. مثلاً بذر زمانی رشد میکند که فصلش باشد. انتظار یا تلاش بیهوده برای رشد بذر در زمستان، نه تنها مفید نیست، بلکه بیمعنی است.
فعالیت درونی و رشد معنوی: تائوئیسم، افراد را به رشد درونی، مراقبه و دستیابی به آرامش درونی دعوت میکند. این فرایندها به هیچوجه نشانه تنبلی نیستند، بلکه نوعی فعالیت معنادار و سازندهاند.
وو وی به معنای هوشمندی و کارآمدی است و لزوم اجتناب از شتاب زدگی
وو وی از شما نمیخواهد که هیچ کاری نکنید، بلکه شما را تشویق میکند که به گونهای عمل کنید که با کمترین تلاش، بهترین نتیجه به دست آید. این ایده به دور از تنبلی است و بیشتر به کار هوشمندانه شباهت داردتائوئیسم معتقد است که حوادث بخشی از جریان طبیعی جهان هستند و مقاومت بیجا یا واکنشهای افراطی تنها باعث ایجاد آشفتگی بیشتر میشوند.این فلسفه پیشنهاد میدهد که به جای واکنشهای سریع، کمی تأمل کنیم و به جریان حوادث اعتماد کنیم.تائوئیستها تمایل دارند از قضاوتهای مطلق دربارهی «خیر» و «شر» بودن حوادث پرهیز کنند، زیرا معتقدند که این مفاهیم نسبی هستند و در زمینهی تائو معنای متفاوتی پیدا میکنند و فقط باید پذیرای اتفاقات باشند و در جستجوی هماهنگی با آن باشید
تائوئیسم افراد را به نوعی "زیست هوشمندانه" توصیه میکند. این فلسفه شما را تشویق میکند تا با جریان طبیعی زندگی هماهنگ شوید، به جای آنکه وقت و انرژی خود را صرف مقاومت یا اعمال زور بیهوده کنید. آنچه ممکن است تنبلی به نظر برسد، در واقع شکلی از خردمندی و صرفهجویی در انرژی است.
یین و یانگ
یین و یانگ (Yin & Yang) یک مفهوم فلسفی کهن در تفکر چینی و از اصول بنیادین تائوئیسم است که به توضیح دو نیروی متضاد اما مکمل میپردازد که در همه جنبههای جهان وجود دارند. این دو نیرو نه تنها متضاد، بلکه وابسته و متعامل هستند و یکدیگر را تکمیل میکنند.
تائوئیسم، همزیستی و وابستگی متقابل نیروهای متضاد، معروف به یین و یانگ را به رسمیت میشناسد. یین نمایانگر ویژگیهایی مانند تاریکی، زنانگی، انفعال و آرامش است، در حالی که یانگ نماد نور، مردانگی، فعالیت و انرژی است. این دو نیروی مکمل، متضاد یکدیگر نیستند، بلکه دو جنبه به یک اندازه ضروری و برخاسته از تائو هستند. تائوئیستها با برقراری تعادلی پویا در میان اضداد زندگیاشان، به دنبال یافتن هماهنگی بین یین و یانگ در تمام جنبههای زندگی هستند.
تائوئیسم با مطرح کردن یین و یانگ اهداف زیر را دنبال میکند
توضیح دوگانگی جهان:
یین و یانگ نمایانگر نیروهای متضادی هستند که در عین تضاد، به هم وابستهاند. یین (مانند تاریکی، سکون، زنانه) و یانگ (مانند روشنایی، حرکت، مردانه) هیچکدام بدون دیگری نمیتوانند وجود داشته باشند. هدف تائوئیسم از این توضیح، آگاه کردن مردم درباره وجود چنین تضاد مفیدی در جهان و کمک به درک ماهیت دگرگونیها و دوگانگیهای طبیعی است
پیوستن به تائو:
یین و یانگ بخشی از مفهوم بزرگتر تائو هستند، که نمایانگر جریان طبیعی و کلیت جهان است. این دو نیرو نماد جریان دائمی و تعادل بین تضادها هستند و تائوئیسم از این طریق انسانها را به پیروی از «راه طبیعت» و پیوستن به تائو دعوت میکند.
تائوئیسم اشاره دارد که زندگی در دوگانگی، مانند گیر افتادن در تضادهای ذهنی است. هنگامی که فرد از این تضادها عبور کند و وحدت تائو را تجربه نماید، به آرامش درونی و هماهنگی عمیق دست خواهد یافت.
یعنی با مطرح کردن این دوگانگی انسان را تشویق میکند که برای رسیدن به آرامش به ورای دوگانگی و تضاد رفته و به تائوی یگانه بپیوندد
انسان به جای قضاوت بر اساس دوگانگیها، باید به وحدت و جریان کلی زندگی توجه کرد
آیین تائوییسم پیروان خود را به تائو می رساند. در تائوئیسم هدف انسان در زندگی باید آن باشد که خودش را با تائو هماهنگ کند تا در طول عمر به حد کمال برسد. همان گونه که زمین و آسمان در اثر جریان تائو به تناسب و التزام کاملی رسیدهاند .هر فرد میتواند به مرتبه سلامت و سعادت برسد به شرط آن که زندگی خود را با تائو هم وزن و هماهنگ کند.
.
نمایش تعادل در طبیعت و زندگی:
مفهوم یین و یانگ بر اهمیت تعادل تأکید دارد. هرگاه یکی از این نیروها بر دیگری غلبه کند، بینظمی و ناهماهنگی به وجود میآید. تائوئیسم نشان میدهد که زندگی و طبیعت در حالت هماهنگی بین این دو نیرو به بهترین شکل جریان دارد.
یین و یانگ به ما میآموزند که تضادها نهتنها ضروری، بلکه سازندهاند. زندگی در تعادل این دو نیرو معنا پیدا میکند، و شناخت و هماهنگی با این اصل میتواند آرامش و رشد را به همراه داشته باشد.
پذیرش دگرگونی و ترویج مدارا و سازگاری:
تائوئیسم با طرح یین و یانگ، درک چرخه های زندگی را آسانتر می کند و افراد را به پذیرش تغییرات و دگرگونیهای زندگی تشویق میکند. این دیدگاه به انسانها کمک میکند با چرخههای طبیعی (مانند روز و شب، تولد و مرگ) سازگار شوند و در برابر سختیها و تغییرات مقاومت نکنند.
به طور کلی، یین و یانگ به مردم یادآوری میکند که هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز در حال تغییر و تعامل است؛ این دیدگاه به ایجاد تعادل درونی، آرامش و هماهنگی با طبیعت کمک میکند.
نماد یین و یانگ
نماد دایره یین و یانگ، که به نام تایجیتو (Taijitu) شناخته میشود، دایرهای است که به دو نیمه سیاه (یین) و سفید (یانگ) تقسیم شده است.
نقطه سفید در نیمه سیاه و نقطه سیاه در نیمه سفید نشاندهنده این است که هرکدام بخشی از دیگری را در خود دارد.
این نماد نمایانگر وحدت تضادها و چرخه دائمی تغییرات است.
ارتباط یین و یانگ
وابستگی متقابل: یین و یانگ بدون یکدیگر نمیتوانند وجود داشته باشند؛ برای مثال، روشنایی بدون تاریکی معنا ندارد.
تعامل دائمی: یین و یانگ همواره در حال تغییر و تعامل هستند. بهعنوان مثال، شب (یین) به روز (یانگ) تبدیل میشود و بالعکس.
تعادل: هرگاه یکی از این دو نیرو بر دیگری غلبه کند، ناهماهنگی یا بحران ایجاد میشود. تعادل میان یین و یانگ برای حفظ نظم طبیعی ضروری است.
حضور در یکدیگر: هیچیک از یین و یانگ مطلق نیستند؛ در دل هرکدام، بخشی از دیگری وجود دارد (نماد آن نقطهٔ کوچک سیاه در سفیدی و نقطهٔ سفید در سیاهی در دایره یین و یانگ است).
تائوئیسم (Daoism) یکی از جریانهای فلسفی و معنوی اصلی چین است که بر هماهنگی با تائو (Dao) یا "راه" تأکید دارد. دیدگاه تائوئیسم درباره زندگی پس از مرگ با سایر ادیان یا مکاتب فلسفی تفاوتهایی اساسی دارد و عمدتاً بر چرخه طبیعی زندگی و مرگ تمرکز دارد.
نکات کلیدی دیدگاه تائوئیسم درباره زندگی پس از مرگ:
مرگ بهعنوان بخشی از چرخه طبیعی: در تائوئیسم، مرگ بخشی از چرخه طبیعی هستی تلقی میشود. زندگی و مرگ مانند روز و شب یا فصول سال دیده میشوند که بهطور مداوم در حال تغییر و تبدیلاند. مرگ نقطه پایانی نیست، بلکه تغییری طبیعی در مسیر هستی است.
وحدت با تائو: بر اساس آموزههای تائوئیسم، همه چیز در جهان از تائو سرچشمه میگیرد و در نهایت به آن بازمیگردد. پس از مرگ، فرد به منبع اصلی خود، یعنی تائو، بازمیگردد. این بازگشت به تائو به معنای وحدت دوباره با جریان کلی هستی است.
عدم تمرکز بر جاودانگی شخصی: برخلاف بسیاری از ادیان که بر جاودانگی روح یا رستگاری شخصی تأکید دارند، تائوئیسم بر جاودانگی کلی هستی و طبیعت تمرکز میکند. فرد بهعنوان بخشی از جهان، پس از مرگ به چرخه طبیعی بازمیگردد و "من" شخصی او در این فرایند از بین میرود.
جاودانگی از طریق هماهنگی با تائو: اگرچه برخی مکاتب تائوئیستی (مانند تائوئیسم آیینی) به دنبال جاودانگی جسمانی یا روحانی بودهاند، اما تائوئیسم فلسفی (Laozi و Zhuangzi) مرگ را بهعنوان فرآیندی طبیعی میپذیرد و بر زندگی هماهنگ با تائو در زمان حال تأکید میکند.
مرگ بهعنوان بازگشت به طبیعت: چوانگتزو (Zhuangzi)، یکی از فیلسوفان برجسته تائوئیسم، مرگ را مانند تغییر یک فصل یا بازگشت آب به رودخانه میداند. او میگوید که ترس از مرگ ناشی از درک نادرست طبیعت آن است. در حقیقت، مرگ فرصتی برای بازگشت به حالت اولیه و طبیعی خود است.
عدم نگرانی از زندگی پس از مرگ: تائوئیسم توصیه میکند که به جای نگرانی درباره مرگ یا زندگی پس از مرگ، بر زندگی کنونی و هماهنگی با تائو تمرکز کنیم. این دیدگاه به افراد کمک میکند که از ترس مرگ رها شوند و در لحظه حال زندگی کنند.
جمعبندی:
در تائوئیسم، مرگ بهعنوان یک مرحله طبیعی در چرخه بیپایان هستی دیده میشود و نیازی به نگرانی یا تلاش برای جاودانگی فردی نیست. تمرکز بر هماهنگی با تائو و زندگی در لحظه حال است، زیرا در نهایت همه چیز به تائو بازمیگردد.
تائوئیسم (یا دائوئیسم) یکی از مکاتب فلسفی و عرفانی و معنوی کهن چین است که بر اساس آموزههای کتاب تائو ته چینگ (اثر لائوتسه) و چوانگتسه شکل گرفته است. این مکتب تأکید بر هماهنگی انسان با "تائو" (یا دائو)، به معنای خدا یا "راه" را دارد. ارکان و اصول اصلی تائوئیسم را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1. تائو (راه یا خدا)
تائو یا خدا نیروی اساسی و نظم طبیعی است که همه چیز از آن ناشی میشود.
تائو فراتر از توصیف است و نمیتوان آن را به طور کامل با واژهها توضیح داد: "تائویی که بتوان توصیف کرد، تائوی جاودان نیست".
هدف زندگی هماهنگی با تائو است، نه تلاش برای تغییر یا مقابله با آن.
2. وو وی (عمل بدون تلاش یا عدم مداخله)
مفهوم "وو وی" به معنای عدم انجام کارهای تصنعی یا خلاف طبیعت است.
این اصل تأکید دارد که انسان باید به جریان طبیعت اعتماد کند و در هماهنگی با آن زندگی کند، نه اینکه سعی کند طبیعت را کنترل کند یا برخلاف آن عمل کند.
3. سادهزیستی و فروتنی
تائوئیسم بر سادگی، فروتنی و دوری از جاهطلبی تأکید دارد.
انسانها باید از وابستگی به تجملات و امور مادی پرهیز کنند و زندگی طبیعی و بیتکلفی داشته باشند.
4. هماهنگی با طبیعت
طبیعت در تائوئیسم مقدس است و انسان باید در تعامل با آن، نه در تقابل با آن، زندگی کند و به جای تسلط با طبیعت هماهنگ باشد
این آموزه به احترام گذاشتن به محیطزیست و عناصر طبیعی دعوت میکند.
5. یین و یانگ
این اصل به دو نیروی متضاد اما مکمل اشاره دارد که جهان را به تعادل میرسانند.
یین نماد تاریکی، سکون و زنانه و یانگ نماد روشنایی، حرکت و مردانه است.
حفظ تعادل و هماهنگی بین این دو نیرو و درک لزوم وجود این تضاد برای زندگی و طبیعت ضروری است.
6. بیطرفی و پذیرش
پذیرش زندگی همانگونه که هست و عدم قضاوت یا تلاش برای تغییر شرایط از اصول مهم است.
تائوئیستها به عدم دخالت و بیطرفی در امور دنیا باور دارند.
7. تمرینهای معنوی و جسمی
روشهایی مانند مدیتیشن، چیگونگ و تایچی به عنوان راههایی برای پرورش انرژی حیاتی (چی) و هماهنگی با تائو به کار میروند.
8.خودشناسی و شهود: تائوئیسم معتقد است که هر انسان بخشی از تائو است و طبیعت درونی او نیز از همان اصل سرچشمه میگیرد. خودشناسی یعنی آگاهی از این حقیقت که انسان جدایی از جهان نیست، بلکه بهطور کامل در جریان کلی تائو حضور دارد. با شناخت طبیعت واقعی خود، میتوان به جریان طبیعی تائو دست یافت.
.در تائوئیسم، تاکید بر فهم تائو از طریق تجربه مستقیم و شهود است، نه از طریق استدلال عقلانی. خودشناسی در درک تائو و شهود تاثیر قابل ملاحظه ای دارد.
خودشناسی، بستر شهود است: برای رسیدن به شهود، فرد باید به طبیعت واقعی خود آگاه باشد. تنها با شناختن خود، میتوان به جریان طبیعی زندگی متصل شد و آن را به صورت شهودی درک کرد.
شهود، ابزار خودشناسی است: از سوی دیگر، شهود به فرد کمک میکند تا فراتر از ذهن تحلیلی و باورهای نادرست، ماهیت درونی خود را ببیند.
در تائوئیسم، خودشناسی فرآیندی است که انسان را از محدودیتهای ذهنی، اجتماعی و فرهنگی رها میکند و به او اجازه میدهد که با طبیعت واقعی خویش و در نهایت با تائو یکی شود. از طریق شناخت خویشتن، انسان میتواند به هماهنگی با جریان کلی هستی دست یابد و زندگیای آرام، ساده و معنادار را تجربه کند.
در تائوئیسم، خودشناسی و شهود همچون دو جریان مکمل هستند که فرد را به سوی هماهنگی عمیقتر با تائو هدایت میکنند.
خلاصه:
تائوئیسم بر هماهنگی با طبیعت، سادگی، بیطرفی، پذیرش جریان زندگی و درک نیروی تائو تأکید دارد. این مکتب نه تنها یک فلسفه، بلکه راهی عملی برای زندگی متوازن و آرام در نظر گرفته میشود.
کلمه عارف چنان که میدانید از ریشه معرفت میآید و یا از ریشه عرفان که آن هم از معرفت میآید. همه اینها به معنی شناختن و شناسایی است.
اما در شناختنهای ابرآگاهانه و اشراقی و تجربههای معنوی، شخص شناسنده را عارف مینامند. در شناختهای دیگر، شخص صاحب شناخت را عالِم مینامند.
نوادری بوده اند که سخن دیگری گفتهاند. مایلم سخن آنها را هم به گوش شما برسانم. آنها گفته اند کلمه عارف از عَرف میآید. عرف در عربی به معنی "بو " است .
عارف کسی است که بوی حقیقت را میشنود و به دنبال آن روان می شود. یعنی تجربه ای از حقیقت دارد که از بوی او آغاز می شود و نهایتا به روی او برسد. و این از آن نکات نیکوست و من این تفسیر از کلمه عارف را دوست میدارم. اگرچه که اقلیتی به آن فتوا داده اند.
دکتر سروش
۱)تغییر افکار برای تغییر زندگی: قدرت دیدگاه
"وقتی نحوه نگاهتان به چیزها را تغییر میدهید، چیزهایی که به آنها نگاه میکنید تغییر میکنند."
ذهنیت خود را تغییر دهید. پیام اصلی تائو ته چینگ این است که ادراک ما واقعیت ما را شکل میدهد. با تغییر نحوه تفکرمان درباره خود، دیگران و جهان اطرافمان، میتوانیم تجربیات و زندگیمان را دگرگون کنیم. این فقط تفکر مثبت نیست؛ بلکه همراستا کردن افکارمان با جریان طبیعی جهان است.
۲)زندگی در هماهنگی با تائو: پذیرش جریان طبیعی زندگی
"تائو هیچ کاری نمیکند، اما هیچ چیز را ناتمام نمیگذارد."
همراستا با طبیعت باشید. تائو یا خدا جهان را اداره می کند و همه چیز دارای نظم طبیعی خود است با همراستا شدن با این جریان، میتوانیم به شکلی بیدردسرتر و هماهنگتر زندگی کنیم.
۳)پرورش فضایل سادگی، فروتنی و قدرت صبر کردن و اعتماد ...
"سادگی، صبر، فروتنی. این سه بزرگترین گنجینههای شما هستند.
"
فضایل اصلی را بپذیرید. تائو ته چینگ بر اهمیت پرورش فضایل خاصی برای زندگی کامل و حفظ هماهنگی با تائو تأکید میکند. این فضایل فقط ایدهآلهای اخلاقی نیستند بلکه ابزارهای عملی برای پیمایش چالشهای زندگی هستند.
فضایل کلیدی و فواید آنها:
سادگی: کاهش استرس و روشنسازی اولویتها
فروتنی: ترویج یادگیری و روابط هماهنگ
صبر: همراستایی با ریتم طبیعی زندگی
رضایت: رهایی از خواستههای بیپایان و نارضایتی
۴) تمرین عدمعمل و تلاش بیزحمت
"عدمعمل را تمرین کنید. کار بدون انجام."
تسلط بر عمل بیزحمت. مفهوم وو وی، یا "عدمعمل"، در فلسفه تائوئیستی مرکزی است. این به معنای انجام ندادن نیست، بلکه عمل در همراستایی با جریان طبیعی تائو، بدون اجبار یا مبارزه است. این اصل را میتوان در همه جنبههای زندگی، از کار تا روابط، به کار برد.
کاربرد وو وی:
قبل از عمل مشاهده کنید
به شهود و تواناییهای طبیعی خود اعتماد کنید
نیاز به کنترل نتایج را رها کنید
در لحظه مناسب، با کمترین تلاش عمل کنید
اجازه دهید چیزها به طور طبیعی گسترش یابند
با تمرین وو وی، میتوانیم با تلاش کمتر به دستاوردهای بیشتری برسیم، استرس را کاهش دهیم و هماهنگتر با دیگران و محیط خود زندگی کنیم. این درباره یافتن مسیر کمترین مقاومت و کار هوشمندانه به جای سخت کار کردن است.
۵)فراتر از دوگانگی: پذیرش پارادوکس و
وحدت
"وقتی مردم برخی چیزها را زیبا میبینند، چیزهای دیگر زشت میشوند. وقتی مردم برخی چیزها را خوب میبینند، چیزهای دیگر بد میش
وند."
فراتر از تضادها حرکت کنید. تائو ته چینگ ما را به چالش میکشد تا از تفکر دوگانهای که بر بسیاری از ادراکات انسانی غالب است، فراتر رویم. با شناخت ارتباط و وحدت تضادهای ظاهری، میتوانیم درک جامعتری از واقعیت به دست آوریم.
کاربردهای عملی:
هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف را بپذیرید
چالشها را به عنوان فرصتها ببینید
تعادل یین و یانگ را در همه چیزها بشناسید
عدمقضاوت و پذیرش را تمرین کنید
این دیدگاه به ما اجازه میدهد تا با خرد و انعطاف بیشتری با پیچیدگیهای زندگی روبرو شویم. ما را تشویق میکند تا به دنبال تعادل و هماهنگی باشیم به جای گرفتار شدن در مواضع افراطی یا تفکر سیاه و سفید.
۶)یافتن قدرت در نرمی و قدرت
در تسلیم
"هیچ چیز در جهان به نرمی و تسلیم آب نیست. اما برای حل کردن سخت و غیرقابل انعطاف، هیچ چیز نمیتواند از آن پیش
ی بگیرد."
انعطافپذیری را بپذیرید. تائو ته چینگ از استعاره آب برای نشان دادن قدرت نرمی و تسلیم استفاده میکند. این اصل چالشهای مفاهیم متعارف ما از قدرت و قدرت را به چالش میکشد و پیشنهاد میکند که قدرت واقعی در سازگاری و مقاومت نهفته است نه در سختی و زور.
کاربرد ویژگیهای آبگونه:
با شرایط متغیر سازگار شوید
با جریان اطراف موانع را پشت سر بگذارید
به آرامی در طول زمان برای دستیابی به اهداف پافشاری کنید
در مواجهه با ناملایمات آرام و انعطافپذیر بمانید
از نرمی و شفقت برای تأثیرگذاری بر دیگران استفاده کنید
۷)پذیرش رمز و راز: زندگی فراتر از فرم و وابستگی
"تائویی که میتوان گفت، تائوی ابدی نیست. نامی که میتوان نامید، نام
ابدی نیست."
پذیرش ناشناخته . این اصل ما را تشویق میکند تا عدمقطعیت را بپذیریم و نیاز به درک و کنترل همه چیز را رها کنیم.
پیامدهای عملی:
حس شگفتی و باز بودن به زندگی را پرورش دهید
باورها و انتظارات سخت را رها کنید
تغییر و ناپایداری را بپذیرید
در ندانستن آرامش پیدا کنید
به گسترش زندگی اعتماد کنید
با پذیرش رمز و راز و زندگی فراتر از فرم و وابستگی، میتوانیم آزادی، آرامش و همراستایی بیشتری با تائو تجربه کنیم. این دیدگاه به ما اجازه میدهد تا با لطف و اضطراب کمتری زندگی کنیم و به گسترش طبیعی رویدادها اعتماد کنیم به جای تلاش برای تحمیل اراده خود بر جهان.
۱)لائوتسه
در قرن پنجم یا ششم قبل از میلاد، «آیین تائو» را پایهگذاری کرد. وی از فلاسفه بزرگ چین بهشمار میرود. لائوتسه به معنای حکیم سالخورده است. بنا به افسانههای چینی، نام او «وین لی» میباشد که در سال ۶۰۴ ق. م در ایالت «چو» متولد شده و در سال ۵۲۴ ق. م نیز وفات یافتهاست. کتاب مقدس آیین او دائو ده جینگ (کتاب طریقت و تقوی) شامل ۸۱ قطعه جمله قصار است.
وی بنیانگذار فلسفه و مذهب تائوئیسم است؛ مذهبی که آزادیخواه بوده و بر پایه رفتار نیک بنیان نهاده شده که تشریفات و رسوم مذهبی را بیهوده میداند. یکی از مورخان چینی به نام «سزوما چی ین» مینویسد: «لائوتسه از نیرنگ و فرومایگی سیاستمداران نفرت داشته و از شغل خود که کتابدار کتابخانه سلطنتی بوده، خسته میشود و چین را ترک میکند و هیچکس بهطور دقیق نمیداند که او در کجا و چگونه از دنیا رفتهاست.
۲)ژوانگزی (به انگلیسی: The Zhuangzi)؛[الف] چینی :莊子) یا چوانگتسو یا چوانگ تزه ، فیلسوف چینی پرنفوذی بود که در حدود سدهٔ چهارم پیش از میلاد مسیح و در دوره دولت وارینگ میزیست. او را استاد چوانگ نیز میخوانند.
او مهمترین نویسندۀ آیین تائو بعد از لائوتسه از پیروان لائوتسه و مفسر حکمت او، اهل اصالت تصور و رازوری، و مخالف برخی تعالیم کنفوسیوس بود.
فلسفه چوانگ تزه بر مفهوم تائو (Dao) یا راه آسمانی تأکید دارد. تائو نیرویی نامرئی و فراگیر است که جهان را آفریده و همه چیز را به هم پیوند میدهد. چوانگ تزه معتقد بود که انسان برای رسیدن به آرامش و سعادت باید با این نیروی کیهانی هماهنگ شود.
برخی از مهمترین مفاهیم فلسفه چوانگ تزه عبارتند از:
* رویا و واقعیت: چوانگ تزه بین رویا و واقعیت مرزی قائل نبود و معتقد بود که هر دو بخشی از تجربه انسان هستند. او با داستانهای پارادوکسیکال و پرسشهای عمیق، خواننده را به تردید در مورد ماهیت واقعیت وا میداشت.
* سادگی و طبیعی بودن: چوانگ تزه زندگی ساده و طبیعی را میستود و از پیچیدگیها و مصنوعات دنیای مدرن دوری میجست. او معتقد بود که انسان باید با طبیعت هماهنگ شود و از خواستههای مادی و قدرتطلبی دوری کند.
* تساوی همه چیز: چوانگ تزه همه چیز را یکسان میدید و معتقد بود که بین انسان و حیوان، بزرگ و کوچک، زیبا و زشت تفاوتی وجود ندارد.
* بیتفاوتی نسبت به مرگ: چوانگ تزه مرگ را پایان زندگی نمیدانست و معتقد بود که روح انسان پس از مرگ به طبیعت باز میگردد.
. به این حکیم سی و سه مقاله نسبت داده اند که بسیاری از آنها قطعا از اوست . وی تحولات جهان را به شکل دورانی ترسیم می کرد و معتقد بود که اضداد بر یکدیگر تاءثیر می گذارند و از میان می روند. او معتقد به نیست خیر و شر بود و برای بیان اندیشه های خود از تمثیلهای بسیاری استفاده می کرد.
باید به کتابی به نام «ژوانگزی» هم اشاره کرد که گردآوری است از زبانزدها و پارهگفتارهای پراکنده، که ساختارش به «دائو ده جینگ» نزدیک است. این متن در حدود سال ۳۰۰ پ.م تدوین شده و گردآورنده و گاه نویسنده اولیه اش را چوانگ تسه (ژوانگزی:莊子) میدانند.
فلسفه چوانگ تزه تأثیر شگرفی بر فرهنگ و هنر چین گذاشته است. نقاشیهای سنتی چین، شعرهای چینی و حتی هنرهای رزمی مانند تای چی، همه از اندیشههای چوانگ تزه الهام گرفتهاند.
تائوئیسم (Daoism) یک فلسفه و مکتب عرفانی چینی است که بر هماهنگی با طبیعت و جریان طبیعی زندگی تأکید دارد. این مکتب، به ویژه در دنیای امروز، میتواند دستاوردهای مهمی برای انسانها داشته باشد. از جمله این دستاوردها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
دستاورد معنوی: در تائوئیسم، هر فرد مسئول جستجوی معنای زندگی خود است و باید راه خود را پیدا کند؛ بنابراین ارتباط هر فرد با "تائو" یا خدا بسیار شخصی و منحصر به فرد است. و بر این امر تاکید شده که هر فرد میتواند خود به صورت مستقیم با تائو یا خدا ارتباط برقرار کند. و در این مکتب به مفهوم تسلیم در برابر نیروی برتر تاکید شده ...در ادیان ابراهیمی به امکان ارتباط مستقیم فرد با خداوند کمتر پرداخته شده و آنها بیشتر معتقدند که این ارتباط از طریق واسطه هایی مثل روحانیت و پیامبران ...امکان پذیر است و تنها راه ممکن برای دینداری تقلید از پیشوایان دینی معرفی میشود
لائوتسه در «تائو ته چینگ» (Tao Te Ching) تأکید میکند که هر فرد میتواند از طریق زندگی ساده، هماهنگی با طبیعت و پیروی از اصول تائو به درک عمیقتری از این اصل برسد. او بر اهمیت تجربه شخصی و دروننگری تأکید دارد و معتقد است که هر کس میتواند با تائو ارتباط برقرار کند.
آرامش درونی و مراقبه: تائوئیسم بر تمرکز بر تنفس، مدیتیشن و تفکر بدون تلاش تأکید دارد که میتواند به کاهش استرس و افزایش آرامش ذهنی و جسمی در زندگی پرهیاهو و شلوغ امروزی کمک کند. تکنیکهای تمدد اعصاب و مراقبه که ریشه در تائوئیسم دارند، به عنوان ابزارهای مؤثری برای کاهش استرس، اضطراب و بهبود سلامت روان شناخته شدهاند.
زندگی در هماهنگی با طبیعت: تائوئیسم به انسانها یادآوری میکند که باید با جریان طبیعی زندگی هماهنگ شوند و از تلاشهای بیفایده برای مقابله با این جریان خودداری کنند. این دیدگاه میتواند برای مقابله با فشارهای زندگی مدرن مفید باشد.
سادگی و طبیعی بودن: یکی از اصول کلیدی تائوئیسم، سادهزیستی و عدم افراط است. در دنیای امروز که مصرفگرایی و پیچیدگیهای زندگی مدرن رو به افزایش است، تائوئیسم میتواند راهی برای بازگشت به سادگی و رضایت از زندگی باشد.
تعادل و پرهیز از افراط: تائوئیسم بر تعادل بین دو قطب مخالف (یین و یانگ) تأکید دارد و این مفهوم میتواند در زندگی فردی و اجتماعی به ایجاد توازن و کاهش تنشها کمک کند
.
انعطافپذیری و پذیرش تغییر: تائوئیسم به انسانها میآموزد که باید با تغییرات زندگی کنار بیایند و در برابر آنها انعطافپذیر باشند. در دوران امروز که تغییرات سریع و غیرقابل پیشبینی هستند، این دیدگاه میتواند به افراد کمک کند تا با آرامش بیشتری با چالشها مواجه شوند.
بهبود کیفیت زندگی: تمرکز تائوئیسم بر سادگی، قدردانی از لحظات حال و اجتناب از افراط و تفریط، به افراد کمک میکند تا کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند و از زندگی لذت بیشتری ببرند.
محیطزیستی: با تأکید بر هماهنگی با طبیعت، تائوئیسم به عنوان یک فلسفه سبز شناخته میشود. بسیاری از فعالان محیطزیست از مفاهیم تائوئیستی برای ترویج پایداری و حفاظت از محیطزیست الهام میگیرند.
هنر و خلاقیت: تائوئیسم بر اهمیت تخیل، شهود و بیان خودجوش تأکید دارد. این فلسفه به عنوان منبع الهامی برای هنرمندان و خلاقان در بسیاری از رشتهها عمل کرده است.
در مجموع، تائوئیسم میتواند به انسانهای امروزی کمک کند تا با زندگی سادهتر، متعادلتر و با آرامش بیشتری مواجه شوند، در حالی که به طبیعت و اصول اولیه زندگی احترام میگذارند.
کتاب دائوده جینگ یا تائو ته چینگ
دائو یعنی راه یا خدا، ده یا ته یعنی فضیلت. جینگ یا چینگ یعنی کتاب یا راهنما
دائو دِ جینگ یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین متون فلسفی و عرفانی در تاریخ چین و جهان است. این کتاب توسط لائوتسه، فیلسوف چینی، نگاشته شده که در قرن ششم پیش از میلاد تائوئیسم را بنیان گذاری کرد. البته کهنترین نسخهٔ یافت شده از دائو دِه جینگ متعلق به قرن چهارم ق. م. است
عنوان کتاب به معنای "کتاب راه و فضیلت" است که به دو بخش اصلی تقسیم میشود:
دائو جینگ (راه یا اصول کائنات و بحث های ماورا طبیعه) فصل یک تا سی و هفت کتاب را در برگرفته
دِه جینگ (فضیلت یا اخلاق) از فصل سی و هشت تا هشتاد و یک کتاب را شامل میشود و به تدبیر مُلک و نفس و تن میپردازد.
کتاب دائو دجینگ از 81 فصل کوتاه تشکیل شده است که به صورت اشعار یا حکایات فلسفی نوشته شدهاند. این کتاب به گونهای است که هر بخش میتواند به تنهایی قابل تفسیر باشد و به تدریج آموزههای عمیقی را دربارهٔ زندگی، طبیعت و اخلاق انسان ارائه میدهد. از نظم و نثر، شعر و حکمت، عرفان و زندگی روزانه، تدبیر مُلک و تدبیر تَن میپردازد
محتوای کلی کتاب ذوقی و عرفانی است
دائو چیست؟
* دائو یا تائو به معنای راه، روش، یا حقیقت بنیادین هستی یا خداست. این مفهوم بسیار گسترده و پیچیده است و به راحتی قابل تعریف نیست. دائو را میتوان به عنوان نیرویی نامرئی، بینهایت و همهجا حاضر در نظر گرفت که همه چیز را به هم پیوند میدهد.
محور تعالیم دائو دِه جینگ بر «دائو» است یعنی «حقیقت همه حقائق» و «مبدأ همه مبادی». کلمهٔ «دائو» را از آنجایی که به امری تعریف ناشدنی اشاره دارد، همیشه ترجمه ناشده رها میکنند. «دائو» را آنجا که ترجمه کردهاند، معمولاً به «راه» برگرداندهاند. بنابر نظر لائوتسه اصطلاح «دائو»، به راه یا روش محدود نیست، بلکه «علّت متعالی اولی» است: «یگانگی ازلی»، امر غیرقابل وصف، بی زمان، مبداءِ همهجاییِ گیتی، آنکه جهان را برپا میدارد بیآنکه از خود چیزی خرج کند، آنکه جهان را نگاه میدارد و مهار آن را به دست دارد.
* دائو در دائو دِ جینگ به عنوان اصل اولیه و بینهایت توصیف میشود که همه چیز از آن نشأت گرفته و به سوی آن بازمیگردد.
موضوعات اصلی دائو دِ جینگ
* سادگی و طبیعی بودن: لائوتسه بر اهمیت زندگی ساده و هماهنگ با طبیعت تاکید میکند. او معتقد است که پیچیدگیها و مصنوعات انسانی باعث دور شدن انسان از دائو میشوند.
* عدم مداخله: یکی دیگر از مفاهیم مهم در دائو دِ جینگ، عدم مداخله در جریان طبیعی امور است. به عبارت دیگر، بهتر است به جای تلاش برای کنترل همه چیز، اجازه دهیم که امور به طور طبیعی جریان یابند.
* عدم عمل ووی (Wu Wei): این مفهوم به معنای بیعملی نیست، بلکه به معنای عمل کردن بدون تلاش برای کنترل نتیجه است. در دائو دِ جینگ، عمل کردن به صورت طبیعی و بدون زور و اجبار توصیه میشود.
* تعادل: لائوتسه بر اهمیت تعادل بین نیروهای متضاد مانند یین و یانگ تاکید میکند. او معتقد است که هر چیزی دارای دو جنبه متضاد است و تعادل بین این دو جنبه برای رسیدن به هماهنگی ضروری است.
چرا دائو دِ جینگ اهمیت دارد؟
* تاثیر بر فلسفه و فرهنگ: دائو دِ جینگ بر فلسفه، هنر، ادبیات و فرهنگ چین و سایر کشورهای آسیایی تاثیر بسزایی داشته است.
* اهمیت جهانی: مفاهیم موجود در دائو دِ جینگ همچنان برای بسیاری از افراد در سراسر جهان جذاب و الهامبخش است. این کتاب به ما یاد میدهد که چگونه با طبیعت و خودمان هماهنگ باشیم و زندگی آرامتر و معنادارتری داشته باشیم.
* مناسب برای همه: دائو دِ جینگ کتابی است که برای همه قابل درک و استفاده است. مفاهیم آن را میتوان در زندگی روزمره به کار برد و از آن برای حل مشکلات و تصمیمگیریهای بهتر استفاده کرد.
کتاب دائو دجینگ به دنبال ترغیب انسانها به زندگی ساده و هماهنگ با طبیعت و کائنات است. این فلسفه بهشدت از نگاه فردگرایانه و تلاشهای طاقتفرسا برای رسیدن به هدفهای مادی دوری میکند.کتاب تائو ته چینگ به صورت فلسفی به انسانها میآموزد که چگونه با طبیعت و جهان به طور هماهنگ و با تسلیم در برابر جریان زندگی زندگی کنند.
محتوای دائو دِه جینگ بر اهل حکمت و مترجمان همواره موضوعی است جدلبرانگیز. بیش از هفتصد شرح و تفسیر در سننِ حِکْمیِ شرقِ دور بر «دائودِهجینگ» نوشتهاند و آن را بیش از دویست و پنجاه بار به زبانهای غربی ترجمه کردهاند. دفتری که یقیناً از حیرت برانگیزترین و معمّاییترین کتابها است.
برای نخستین بار در سال 165 م . یکی از پادشاهان چین معبدی به نام لائوتسه بنا کرد و هدایای تقدیم داشت ، ولی تائوئیسم پیشرفت چندانی نکرد تا آنکه در قرن هفتم میلادی این آیین در چین رسمیت یافت . در آن زمان آیین بودا و مکتب کنفوسیوس در چین پیشرفت کرده بودند. افرادی به این عنوان که آیین بودا از کشور هندوستان به چین سرایت کرده و یک آیین بومی نیست ، به ترویج تائوئیسم پرداختند. آنان آداب و رسومی را بنا نهادند و برای چیزهای مختلف خدایانی را مطرح کردند. با این حال ، این آیین در چین پیروان اندکی داشت و کم کم از صحنه بیرون شد. با آنکه دولت کمونیستی چین با افکار مذهبی شدیدا مبارزه می کند، هنوز هم افرادی به جنبه های جادویی این آیین علاقه دارند.
بر خلاف کنفوسیوسیسم که در دورههای مختلف تاریخ چین به عنوان ایدئولوژی رسمی دولتها مورد استفاده قرار گرفته، تائوئیسم بیشتر به عنوان یک فلسفه و سبک زندگی در نظر گرفته میشود. تائوئیسم بر هماهنگی با طبیعت، سادگی و بینیازی از قدرت سیاسی تأکید دارد.
تائوئیسم به جای ساختارهای اجتماعی و سیاسی، بر فرد و ارتباط او با طبیعت تمرکز دارد. این فلسفه به دنبال ایجاد یک حکومت مرکزی قدرتمند نیست.
* کنفوسیوسیسم: کنفوسیوسیسم با تأکید بر سلسله مراتب اجتماعی، اخلاق و تعهد به دولت، بیشتر با ساختارهای سیاسی همخوانی داشت و به همین دلیل در دورههای مختلف به عنوان ایدئولوژی رسمی مورد استفاده قرار گرفت.
* طبیعت پراکنده: تائوئیسم به صورت یک مکتب منسجم و سازمانیافته نبود و به صورت پراکنده و در اشکال مختلف در فرهنگ چین نفوذ کرد.
با این حال، تائوئیسم تأثیر بسیار عمیقی بر فرهنگ، هنر، ادبیات و حتی برخی از جنبههای سیاسی چین گذاشته است. برخی از مهمترین
تأثیرات تائوئیسم عبارتند از:
* هنر و ادبیات: تائوئیسم الهامبخش بسیاری از آثار هنری و ادبی چینی بوده است. مفاهیم مانند یین و یانگ، طبیعت و سادگی در بسیاری از آثار هنری و ادبی چین دیده میشود.
* فلسفه و اندیشه: تائوئیسم به همراه کنفوسیوسیسم و بودیسم، سه رکن اصلی فلسفه چینی را تشکیل میدهد.
* هنرهای رزمی: بسیاری از هنرهای رزمی چینی مانند تای چی و باگوآ از اصول تائوئیسم الهام گرفتهاند.
* طب سنتی چینی: تائوئیسم در توسعه طب سنتی چینی نیز نقش داشته است.
در حالی که تائوئیسم به قدرت سیاسی مشخصی نرسیده است، اما تأثیر عمیقی بر فرهنگ و اندیشه چینی گذاشته است. این فلسفه به ما میآموزد که چگونه با طبیعت هماهنگ شویم، از سادگی لذت ببریم و از پیچیدگیهای زندگی دور شویم.
تائوئیسم بر هنر، ادبیات، پزشکی، و علم چین تاثیر زیادی گذاشته است. بهویژه در دوران سلسلههای مختلف، مانند سلسله هان و تانگ، تائوئیسم به عنوان یکی از ارکان فرهنگی مهم مورد توجه قرار گرفت و فلسفه تائوئیسم بر اخلاق، زندگی روزمره و دیدگاههای مردم تاثیرگذار بود.
تائوئیسم یا دائوئیسم (به چینی: 道教) و (به انگلیسی: Taoism) یا فلسفه تائو، دینی منسوب به لائوتسه فیلسوف چینی که بر اداره مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرمها و اشکال خاص حکومت مبتنی است، که در قرن ۶ پ.م در چین با مجموعهای از معتقدات و مناسک و اعمال مذهبی پیدا شد و بعدها با مسائلی فلسفی و عرفانی نقش بست. این اعتقاد اکنون ۲۵۰۰ ساله است و ریشه آن به کشور چین بازمیگردد.
تائو (Tao) یا طریقت تائوئیسم به طور کلی به دو دسته اصلی تقسیم میشود:
تائوئیسم فلسفی: این نوع تائوئیسم بیشتر بر فلسفه و تفکر متمرکز است و به اصول طبیعی و هماهنگی انسان با طبیعت تأکید دارد. مهمترین متون در این بخش، «تائو ته چینگ» اثر لائو تزو است.
تائوئیسم دینی: این نوع تائوئیسم بیشتر به جنبههای مذهبی و آیینی تائو اشاره دارد و شامل پرستش خدایان، مراسم مذهبی و آیینهای خاص است. در این شاخه، آموزههای لائو تزو و چن سیو نیز در کنار آداب و رسوم دینی مورد توجه قرار میگیرد.
این دو دسته در برخی جنبهها همپوشانی دارند، ولی تفاوتهای اساسی در رویکردهای فلسفی و مذهبی آنها وجود دارد.
تفاوت دیوان شمس و مثنوی
مولوی حقیقتا اگر بتوانیم بگوییم در مثنوی، هم معلم است هم عارف است هم واعظ است. یعنی سخنانی می گوید بر سبیل موعظه، سخنانی می گوید برای تعلیم و یاددادن درس زندگی و البته سخنان عارفانه هم دارد
اگر با کتاب لب لباب مثنوی تالیف ملا حسین کاشفی آشنا باشید می بینید که او در آنجا او اشعار مولانا را در مثنوی به سه قسمت تقسیم کرده است: بخش اول شریعت است بخش دوم طریقت است و بخش سوم حقیقت.
در واقع آنچه که عارفانه است و تجربه های شخصی مولاناست در بخش حقیقت جای می گیرد. اما دیوان شمس را چنین تقسیم نمی توان کرد. یعنی در آن شریعت نیست. طریقت نیست. آنگونه سخنان وجود ندارد. تقریبا تمامش حقیقت است. و منظور از حقیقت در اینجا، تجربه شخصی خود عارف است. همانطور که مولانا در مقدمه دفتر پنجم مثنوی می گوید، می گوید که کسی که علم کیمیا گری بلد است این شریعت است یک کسی عمل کیمیا گری بلد است که این طریقت است اما یک کسی کیمیا را بکار برده و خودش طلا شده این حقیقت است. یعنی بر اثر علم و عمل، خودِ او عوض شده است. این طلا شدن خویشتن آن چیزی است که آنها به او حقیقت می گویند. حقیقت یعنی تحقق یافتن یک امر در وجود آدمی
دیوان کبیر مولانا در واقع همه اش از جنس حقیقت است.
دکتر سروش
زندگی و زبان و اخلاق و دین عارفان قابل تقلید نیست
از وقتی که پا به وادی عرفان می گذارند همه چیزشان شخصی می شود همه چیزشان به اصطلاح اینجا کاستومایز می شود یعنی قبایی به قامت خودشان دوخته می شود . اخلاق آنها شخصی است. دین آنها شخصی است. تجربه های آنها شخصی است. زبان آنها شخصی است. همه چیز شخصی می شود.
دکتر سروش
تائو
تائو یا دائو (/taʊ/، /daʊ/; چینی: 道; پینیین: Dàoⓘ) در فرهنگ چینی بهمعنای «راه» و «مسیر» و گاهی نیز بهمعنای «دُکترین» و «اصول» است. بر پایهٔ متونِ سُنتیِ فلسفهٔ چین، تائو شناختِ بی واسطهٔ زندگی است. راهی است که پیروانِ تائویسم باید در آن حرکت کنند.
تائو (Tao) در عمل به معنی راه، خدا، خرد، واژه، معنا و منطق است.
تائو در لغت به معنی "بستر آب" است
تائو بیشکل و بینام، نادیدنی، ناشنیدنی، غیرقابل درک، ولی کاملترین و برترین است. آرام و خاموش، اما در جنب و جوش ابدی است، خود را تغییر نمیدهد، ولی عامل تمامی تغییرها و دگرگونیهاست. ابدی و بینهایت است و ریشه هستی، مادر و آفریننده بودنیها و همه جهان است. انسان، وابسته به زمین است و زمین وابسته به آسمان (کهکشان) و آسمان وابسته به تائو و تائو وابسته به خودش و بس. همه چیز از تائو سرچشمه گرفته و به سوی او باز خواهد گشت.
به گفته لائوتسه، بنیان گذار آیین تائوئیسم ،تائو آغاز تمام اشیاء و موجودات جهان هستى است. خواهان رستگارى و هدایت باید از تائو پیروى کند. آنان که درباره او (تائو) سخن مى گویند، چیزى از او نمى دانند. تائو مانند یک ظرف خالى که در عین حال مى توان از آن آب برداشت، بى نهایت عمیق و با محتوایى بى پایان، بحرى است عمیق که هیچ گاه خشک نمى شود. انسان مى کوشد تا با تائو یکى شود، اما نمى تواند. تائو همه چیز است و هیچ چیز نیست. تائو هم علت است و هم معلول، تمام اشیاء از تائو پدید مى آیند و با تائو زندگى مى کنند و به تائو باز مى گردند. تائو طریق ابدى است که همه مخلوقات از این راه عبور مى کنند. تائو یعنى قاعده و انتظام جهان؛ تائو یعنى نظم و ترتیب عالم و اصل جاویدان که همه پدیده ها از آن نشأت گرفته اند. در تائو، وحدت بر کثرت برترى دارد. تائو قبل از اینکه آسمان و زمین باشند، بوده و بر عالم دیگرى حکومت داشته و وجودش مسلم بوده است. تائو اصل اشیاء است، ولى اشیاء در وجود او راه ندارند؛ چرا که او محتاج نیست و وجودش کامل و تمام عیار است.
باوجود اشکال در فهم، لائوتسه سعی دارد تائو را تفسیر کند. می گوید: «او تصویر بیتصویر و شکل بیشکل است. چیزی است که وجود دارد ولی وصفش نتوان کردن.»
از دیدگاه فیلسوفان قدیم چین هر گونه فعل و انفعالات جهان تحت تأثیر نظامى است که تائو نامیده مى شود. تائو در زبان چینى به معناى راه است و در اصل به بستر رودخانه اطلاق مى شده است. پیروان این فلسفه براى تحولات جهان قانونى ثابت مانند بستر رودخانه قائل بودند و مى گفتند تائو آغاز و انجامى ندارد و پس از پدید آمدن جهان مادى، تائو نیز براى ایجاد تناسب، در آن جریان یافته است. در رساله تائوته چینگ آمده است که هر گاه اشیاء در بستر طبیعى خود سیر کنند با کمال تناسب حرکت خواهند کرد؛ زیرا این حرکت با تائو هماهنگ است، ولى هر گاه چیزى از بستر طبیعى منحرف شود تناسب خود را از دست مى دهد. هدف نهایى انسان باید آن باشد که خود را با تائو هماهنگ کند.
تائو پر خروش نیست بلکه خاموش و بیآزار است که دیده و شنیده نمیشود و باید با حالت کشف و شهود آن را شناسایی کرد. قانون تائو تغییر ناپذیر است. تائو در مقابل همه چیز ثابت و استوار است و هر حرکتی بر خلاف تائو اگر به آخر هم برسد فوری واکنش خواهد داشت.
لائوتسه در نخستین جمله دائو ده جینگ تعریف دائو را امری محال میداند. از اینرو، دائو در پردهای از اسرار نهانی و ازلی مستور است.
فصل 25 تائو ته چینگ می خوانیم:
چیزی غیرمتمایز (نامحدودی که از اجزای گسسته ساخته نشده) و در عین حال کامل وجود داشت که قبل از آسمان و زمین وجود داشت. بی صدا و بی شکل، به هیچ چیز بستگی ندارد و تغییر نمی کند. این در همه جا عمل می کند و عاری از خطر است. شاید بتوان آن را مادر جهان در نظر گرفت. اسمش را نمی دانم؛ من آن را تائو می نامم.
پس تائو مقدم بر جهان فیزیکی است. مستقل و بدون تغییر، در همه جا عمل می کند.
پس از لائوتسه، مهم ترین تائوئیست فلسفی، چوانگ تزو (399–295 قبل از میلاد)، نویسنده متن چوانگ تزو است . افکار او در مورد تائو شبیه افکار لائوتسه است. به عنوان مثال، چوانگ تزو تعلیم می دهد: “قبل از به وجود آمدن آسمان و زمین، تائو به خودی خود از همه زمان ها وجود داشته است… او آسمان و زمین را ایجاد کرده است”
آیا چوانگ تزو به تائو به عنوان خالق نگاه می کند؟ تائوئیست ها به تائو بیشتر به عنوان یک اصل نگاه می کنند تا یک شخص. در واقع، برخی از محققان از تائو به عنوان “نیروی غیرشخصی هستی که فراتر از تمایز است” صحبت می کنند.
تائو در قلب خود، در ذات خود غیرکلامی است، فراتر از محدودیت های زبان. تائو یک تجربه است تا تعریف.
این تائو که بر دنیا حکومت میکند از احساسات بشری خالی است و پدر مهربان بشر نیست
او جهان را نگاه میدارد و مهار آن را به دست دارد.